بله برون

چند روزی که نبودم رفته بودیم شهر هم عروس جدید برای بله برون.

قبل رفتن از انجا که از طرف ما قضیه تمام شده بود دیگه کل داستان هم تموم شده بود چون درست یک شب بعد از اولین باری که رفتیم خونه شون مادربزرگ هم عروس به ما بله رو گفت.

بله درست حدس زدید. رو سر من شاخ سبز شد.

 

حالا مونده بود که آمی هم دختر رو ببینه تا همه چی تموم بشه. آمی هم تو سفر طولانی به سر می برد و وقتی رسید و درست بعد از ۸ ماه ربیع الاول رفتیم برای هم عروس بینون آمی و تموم کردن داستان.

البته آمی انقدر مهربونه که وقتی می بینه پسرش کسی رو می خواد و باقی قضایا هم مثبته حتی اگر خودش هم نپسنده نه نمیگه.

ولی شکر خدا پسندید.

شب اول که رفتیم واسه دیدن هم عروس شب دوم هم برای نشون بردن و انگشتر دست کردن.

از همین شهر خودمون من یک سبد گرفتم با ساتن و روبان و خنزر پنزر تزیینش کردم. خیلی خیلی خوشگل شده بود.

در حدی که فک ها از تعجب باز مونده بود.

برای نشون هم یک انگشتر بردیم با یک دست پارچه لباس و ست النگوی هم رنگش و یک شال.

سبد رو هم از شکلات پر کردیم.

خوشگل شده بود.

تو این وبلاگ واضح و مبرهن بوده که من این برادرشوهرم رو خیلی دوست درام.

برای همین سعی کردم براش خوب تزیین کنم. خیلی خوشش اومده بود. لحظه شماری می کرد تا به هم عروس نشون بده.

اونها هم در عوض یک سبد بزرگ میوه به قطر ۶۰ سانت همراه با یک سبد شیرینی به ما دادند.

البته سبد ها هم تزیینشون جالب نبود و در حد همین تزیینات رایج هند بود ولی من نمونه های تزیین سبد رو دانلود کرده بودم و شبیه یکی شون کار کرده بودم.

مهم نیست.

نامزد شدند.

ولی همون روزی که می خواستیم شبش بریم واسه نومزدنگ همه سوتفاهم های الکی الکی زیاد پیش اومد

پو در اثر واکنش من و ناشی گری اعضای خانواده محسن و خود محسن من خیلی دلگیر شدم.

اصلا انگار یک سوزن زده باشند توی بادکنک ذوق من .

حالم خیلی گرفته شد.

هدایت خواستگاری برادرشوهر دست من بود.

اینها اصلا بلد نیستند چی بگویند، چی انتظار داشته باشند، چطور برنامه ریزی کنند.

من بودم که خط می دادم و روی حرفهای من بود که بقیه اعضا هم دید پیدا می کردند و نظر می دادند و در نهایت به یک اجماعی می رسیدند.

اگر تایید اولیه من از این دختر نبود خیلی سخت بود که خانواده محسن که همگی از هند خارج بودند رضایت به گامهای بعدی بعدی بدهند.

دیدید که گفته بودم خیلی خوشحالم که دختری با این سبک و سیاق داره وارد خانواده می شه و من هم از تنهایی در میام.

راستش انقدر حالم گرفته است که ذوق هیچ کاری رو ندارم.

قرار چند روز دیگه اونها بیان شهر ما. کلی کارهست باید انجام بدیم.

باید روکش مبلها رو عوض کنیم، فرشها رو بشوریم، روی پتوها و بلاشها و تشک ها ملحفه بکشیم.

و البته

همه اینها ایده من و با سلیقه من و هدایت من انجام می شه.

وگرنه توان فکریش توی خانواده نیست.

ولی من حس هیچ کاری رو ندارم.

دلگیرم

خیلی دلگیرم.

برای اینکه وقتی همه کارها خوب پیش می ره همه خوشحالند.

از اینکه حرفهای من درست از آب در میاد. از اینکه پیش بینی های درصد بسیار بالایی درستند. از اینکه وقتی طبق نقشه من پیش میروند به نتیجه مناسب می رسند.

 

شب بله برون برادرشوهر خام  و بچه من چنان گل می گفت وگل می شنفت و لوده بازی درآورد که من به محسن اس ام اس دادم بگو خودش رو جمع کنه و خانواده دختر فکر می کنند  چه آدم بی جنبه ای هست.

به ۵ دقیقه نکشیده بود که کامنتی با همین مضمون از طرف کسی که معرف بود ابراز شد.

محسن به من نگاه کرد و من فقط یک ابرو بالا بردم که یعنی بفرما.

 

خیلی دلگیرم.

 

۹ comments to بله برون

  • marzi

    الاهی عزیزم چه دل پری داری !!خب حق با توئه باید یه وقتایی دخالت نکنی تا خرابکاری بشه و در نهایت قدرتو بدونن !!
    دلسوزی زیادشم خوب نیست گلم !!ینی طرفتم باید ظرفیت اون مقدار محبت و دلسوزی رو داشته باشه !!
    در هرصورت مبارک باشه !
    ************
    سمیه:
    از هم دردیت ممنونم. ولی این بندگان خدا آدم های خیلی خوبی هستند. اهل ظرفیت هم هستند ولی الکی الکی دلخوری پیش اومد. من هم صرفا واسه درد دل نوشتم.

  • صبا

    من فدای تو بشم سمیه خوش قلب و مهربون من!

    دلگیر نباش دیگه…

    یه مدتی که راهنماییشون نکردی و دیدن که چقدر بهت احتیاج دارن حساب کار دستشون میاد…
    یه عالمه بوس برای خودت و دختر نازت.
    *********
    سمیه:
    خدا نکنه عزیزم.
    تقصیر خودم هست که فکر می کنم باید همه چیز بهترین شکل باشه.
    گاهی اختیار رو از دست بقیه میگیرم و این کارم درست نیست.
    بوس زیاد هم به خودت عزیز.

  • سلام.سفرنامه امریکا خیلی خوب و روان بود…در مورد داماد این پست سکوت میکنیم
    **********
    سمیه:
    خوشحالم پسندیدی.
    داماد رو هم من خیلی دوست دارم. ولی خیلی جو زده شده بود!

  • Friend

    سمیه جون خودتا ناراحت نکن. از این مسائل توی مواقع این چنینی پیش میاد. یادمه وقتی دبیرستانی بودم عموم ازدواج کرد و خانواده پدرم با دیدن عروس جدید خیلی جوگیر شده بودن به مامانم حرف زدن و ناراحتش کردن. بعدن خودشون معذرت خواهی کردن. در چنین مواقعی بزرگترها باید بهتر خانواده را مدیریت کنن. راستی این ضرب المثل میگم خواهشا بد برداشت نشه ولی مامانم این مواقع میگه تازه اومد به بازار کهنه میشه دل آزار. البته این ضرب المثل یه جوری کنایه است. ارزش آدما هیچ وقت کهنه نمیشه.
    *********
    سمیه:
    عزیز به دل نمی گیرم بابا!
    ضرب المثلت رو قبول دارم ولی خوشبختانه در مورد من صادق نیست!
    یک سمیه خود شیفته!

  • زینب

    سلام سمیه جون. من نفهمیدم به خاطر چی ناراحت شدی اما من ی چیزی که کلا متوجه شدم و خودتم میگی اینه که تو خیلی شخصیت قوی داری و می دونی چی به چیه، توان مدیریتی داری و حواست جمعه و در سپردن کارهامیشه بهت اعتماد کرد. تو خیلی شبیه دوست منی و یکم هم خودم. اینها خیلی صفات خوبیه اما شماها و یک کم هم خودم ی صفت دیگه هم دارین که بعضی وقتا دردسر ساز میشه و اول به خودتون و آخرشم به خودتون آسیب می زنه و اون احساس مسئولیت بیش از حد. من به این نتیجه رسیده بعضی وقتا خوبه بذاری بقیه خراب کنن از همین راه که اونا تجربه به دست میارن اما اگه قرار باشه همه جاهای خالی رو پر کنی اونا از فرصت آموختن بی بهره می شن. خوب می دونم که این خیلی سخته چون دل آدم براشون می سوزه اما اگه بدونی که داری خودتو می سوزونی و اون فرصت آموختن رو هم از بقیه می گیری خیلی بدتره. ی چیز دیگه هم هست وقتی که خیلی وارد قضایا بشی اگه خدای نکرده بد بشه همه از چشم تو می بینن حق هم دارن چون تو همه کارها رو کردی. این به این معنی نیست که کاری نکنی که ی وقت بد نشی اما به این معنی که از ی جایی به بعد کارها رو به بقیه هم بسپاری و بذاری اونا عمل کنن به هر حال اونها هم مسئولیت دارن. نکته دیگه ای که به ذهنم می رسه اینه که باید راههای مواجهه با شرایط رو عوض کنیم مثلا می تونی غیر ملموس حرف خودتو بزنی یا مثلا برای اینکه جلوی شاد بودن زیاد برادر شوهرتو بگیری به جای اس ام اس دادن شاید می شد ی راه دیگه رو که سریعتر هم نتیجه بده انتخاب کنی در این حال دیگه عاقبت کار برادرشوهرت با ی اخم به شوهرت تموم نمی شد. این جمله ” خیر الامور اوسطها” خیلی راهگشا است. به نظر من ی جایزه برای خودت در نظر بگیر ی روز استراحت کن و شوهرتو و خودتو ببخش و برو کمکشون کن. کمکشون ها نه مدیریت. اونام وقتی ببینن اینبار باید خودشون فکر کنن اینکارو می کنن و بار این جریانات از روی تو هم برداشته میشه. در نهایت اینکه به نظر من هیچ کس و هیچ چی ارزش خراب شدن رابطه زن و شوهر رو نداره. آخرشم میبینی که اتفاقی نیفتاد اونا دارن میان شمارو ببینن. تو به اندازه کافی تلا ش کردی حالا نوبت اوناست و نوبت استراحت و شادی تو.
    امیدورام زود حالت خوب شه تو مملکت غریب هم دانشگاهی جان
    ************
    سمیه:
    سلام زینب جون.
    قربون محبتت.
    من خیلی موافق این حرفت هستم. البته شکر خدا اتفاق تلخی رخ نداده فقط دلگیری هست .
    من زیاده روی می کنم.
    تو همه چیز.

  • سمیه عزیزم ،غصه نخور، مهم اینه که تو عروسی هستی مقبول، با تدبیر و البته محبوب… سعی کن با حس کمال گرایی خودت مبارزه کنی ، با اینکه سخته و با اینکه خیلی تلاش میکنی که اوضاع به نحو احسن پیش بره… اما میبینی که گاهی بعضی چیزها خراب میشه که این خراب شدن هم در اکثر مواقع خارج از قدرت اراده و کنترل توست… پس یه نفس عمیق بکش و اجازه نده همه حس خوشت خراب بشه ، نذار برخی رخدادها مثل سرکه ای که ریخته میشه تو یک کاسه شیر ، طعم زندگی رو بد کنه… عزیزم برای همه ما پیش میاد… برو جلو و ادامه بده ، یادت باشه که تو عروس گل فامیل هستی … عکس سبد قشنگی که درست کردی رو نذاشتی که ! ولی عیب نداره ، هنرنمایی های بعدیت رو با دوستات شریک شو… شاد باشی … ببخشید اگه فضولی کردم… جوجه ت رو بوس کن، اگر عکسش رو بذاری خیلی خوشحال میشم. منم یه دخترک پنج ماه و نوزده روزه دارم… میبوسمت
    ********
    سمیه:
    سلام آزاده جون. خدا دخترت رو بهت ببخشه.
    نسبت من من لطف داری. ولی حرفت درسته.
    عکس رو هم بتونم می گذارم. حالا خیلی هم خوشگل نشده بود ها چون من خود شیفته هستم گفتم خیلی خیلی خوشگل شده!
    D:

  • اتسی

    سم جان، دلگیر نباش..برای چی دلگیری؟ خوب تو بیش از توانت زحمت کشیدی، چرا غصه بخوری؟
    ضمنا، انقدر از اومدن جاری خوشحال نباش..تجربه دیگران ثابت کرده جاری کلا چیز خوبی نیست، پس خیلی ذوقش رو نکن..اتفاقا باید کلی هم کلاس بذاری، توعروس اولی!
    خدا رو شکر من جاری ندارم!
    **********
    سمیه:
    اوره!

  • خاله ی یسنا جون

    مامانمم همینطوره… پیر نکن خودتو سمی جون…

Leave a Reply

 

 

 

You can use these HTML tags

<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Add to Google Reader or Homepage