حذف پست

پست اخیرم حذف شده.

چطوریشو نمی دونم.

دخترک داریم یادش می دیم تو اتاق جدا بخوابه.

این روزها من و محسن با هم دعوا داریم،

هر شب.

کدوممون پیشش بخوابه!

صبر صبر صبر!

من دارم با خودم حرف می زنم،

چرا صبر نمی کنم؟

چرا فکر میکنم فوری باید به نتیجه برسم؟

چرا؟

آخه بار اولم نیست که ولی عین هر بار باید من صبوری نکنم و چیزی برای آخر کار، درست موقعی که می خوای مزه خوب نتیجه رو بکشی نمی گذارم.

:(

دو هفته صبر انقدر سخت بود؟

می مردم؟

 

حالا محسن بفهمه چی فکر می کنه؟

نمیگه شریک زندگیم از من پنهان کرده؟

نه شما باشید چی فکر می کنید؟

 

*********

ترشی گذاشتم ته یخچال.

هر روز به خودم می گم من به این دست نمی زنم تا برسه.

از ترس اینکه زودتر خورده نشه به محسن هم نگفتم تا برسه.

اگر بگذارم برسه!

هر روز یک ناخنکی می زنم!

قرچ قرچ!

گل کلم!

:( (

می دونم،

خیلی پستم!

سیب نیوتن

خیلی از اکتشافات بشری در اثر راه به ناکجا رفتن کاشف بوده.

یعنی کاشف تصمیم می گیره یک کاری رو بکنه بعد اشتباه می ره و بعد یک هو بوم!

یک کشف گنده!

 

برای جشن تولد لی لی پوت کیک پختم. خوشگل شده بود

اومدم خامه درست کنم برای روش دیدم خامه انقدر سفت نمیشه که روش وایسته.

گفتم خامه رو گاناش/گنش؟ بکنم.

نتیجه؟!

بوم!

شکلات صبحاته درست کردم!

 

طرز تهیه:

خامه رو به همراه کمی کره و شکر گرم می کنیم تا به مرز جوش برسه. تا یک قل زد فوری روی شکلات تلخ خرد شده میریزیم و صبر می کنیم.

هم نمی زنیم.

چند دقیقه صبر کنید تا خوب شکلات رو آب کنه.

 

بعد با قاشق هم بزنید.

خوب که خنک شد با ویسک( همزن دستی؟) چند دقیقه بزنید تا خوب همه با هم قاطی بشوند.

 

شکلات صبحانه آماده است.

حیلی خوشمزه و ساده.

 

درست کنید و یاد من کنید و نوش جان!

زبان انگلیسی کیلو چند؟

قبل از ازدواجم من دوست داشتم زیاد انگلیسی حرف بزنم. یعنی اگر فرصتی پیش می اومد جدا استقبال می کردم.

شاید چون کلا انگلیسی حرف زدن جدی نه الکی و مسخره بازی و تصنعی کم پیش می اومد این طوری بودم.

اما الان که فارسی حرف زدن من محدود شده به لی لی پوت و دو سه کلمه با محسن و چند روز یک با با دوستان  خانواده برام مثل قبل نیست.

عادت کردم دیگه.

ایران که میرم با بقیه که صحبت می کنم خیل خیلی خیلی کم پیش میاد که من از کلمات انگلیسی لابلای صحبتهام استفاده کنم.

نمی گم پیش نمیاد می گم خیلی خیلی خیلی کم.

تنها موقعی که من از کلمات انگلیسی زیاد توی فارسی حرف زدنم استفاده می کنم موقع روبرو شدن با دانشجوها یا ایرانیهایی هست که خارج از ایرانند.

حالا کاری ندارم که اغلب تلفظها اشتباهه مثلا یک دانشجوی خری( چون واقعا هست) کلمه پرو/ فشنال رو پِرفِشِنال تلفظ می کرد تازه با چه غیظی!

الان من میبینم خیلی ها تو ایران سواد انگلیسی ندارند ولی چنان لغات انگلسی رولابلای صحبتهاشو بلغور می کنند که گاهی خنده ام می گیره!

چون اصلا معنی اون کلمه رو نمی دونه و تقلید وار تکرار می کنه.

چرا؟

چرا نمی تونیم فارسی درست و درمون حرف بزنیم؟

 

eid mubarak

من عضو یک گروهی هستم تو شهرمون.

پدر شوهر یکی از اعضا با داشتن آلزایمر گم می ش. همه جا آگهی می کنند و توی فیس بوک و شبکه های دیگه اطلاع رسانی می کنند.

این خانوم هندو بوده.

روز عید فطر پدرشوهرش رو پیدا می کنه.

میاد تو فیس بوک پست می گذاره  و باخوشحالی می گه

عید مبارک! پدرشوهرم رو پیدا کردیم!

شکرت خدایا!

 

نشر پنجره- این پست جنبه کاملا تبلیغاتی دارد

من خیلی تو کار کتاب بچه نبودم.

الان هم نیستم. نه که بگم روش تربیتیم محشره و بیسته. نه .

اصلا نیستم دیگه. خوب نیستم!

کتابهایی هم که تا بحال برای لی لی خریدم یک سریشون هدیه بودند که هرسال ایران رفتم به من دادند یک سری هم خودم خریدم.

اما اونایی که خودم خریدم یک بخش نوستالژیک بودند مثل کتاب واجب برای هر کودک، حسنی نگو بلا بگو( اسم اصلیش چیه؟!) یک بخشی هم تصادفا به من اول هدیه داده شد و بعد خودم مشتری شدم.

امسال واقعا بخت اقبال شد و من بعد از ۷-۸ سال تونستم نمایشگاه کتاب برم.

هر چند که خیلی گرم بود و بخاطر اینکه لی لی همراهمون نبود مجبور شدیم من و محسن زود از نمایشگاه بریم ولی خوب بود.

من با کله رفتم سراغ سالن کودکان.

آقا چقدر انتشارات در پیت بچه بود!

یعنی door of can and tin!

متاسفانه انتشارات کتب مذهبی و دینی برای کودکان خیلی قوی نبود. یا شاید من خوب نگشتم.

در به در و آواره وار من و محسن دنبال کتاب ها و محصولات آموزش زبان فارسی بودیم.

نبود آقا نبود.

داداش نبود.

مسوول فرهنگی که اینجا رو نمی خونی چرا نباید ما محصولات اموزش زبان خودمون رو نداشته باشیم و تشویق به تولید نکنیم؟

اغلب غرفه ها کتابهای مثلا دو زبانه فارسی و انگلیسی داشتند.

به حد افراط انتشاراتی ها کتابهای اموزش زبان انگلیسی برای سنهای مختلف از قبل بارداری تا مراحل حلول روح تو جنین و توی قبر هم داشتند ولی یک فلش کارت الفبای فارسی من پیدا نکردم.

فلش کارت کلمات و اشیا بود ولی من دنبال الفبا بودم.

کمی گذشت و وقتی یک همبرگر سر دستی تو رگ زدیم و رفتیم سالنهای بغلی فهمیدم که انتشاراتی هایی که از محتوای بهتری برخوردارند تو سالن جدایی هستند و فضای بسیار بیشتری هم بهشون اختصاص داده شده.

انتشاراتی مثل قدیانی- بنفشه افق و نشرپنجره و چند تای دیگه.

اصلا شاید خوب هم نباشند( که این طور نیست) ولی تونستند فضای بزرگتری رو کرایه کنند.

من کتاب خیلی دوست دارم. اصلا تماشاش رو هم خیلی دوست دارم.

دست گرفتن و خریدنش که دیگه هیچی.

هر چند از حس و حال خوندن دور شدم.

الغرض رفتیم یک انتشاراتی خوب.

خیلی خوب. چرا؟ می گم حالا.

اول اینکه می دونم که کتابهاشون دست چینه. هم تالیف و هم ترجمه .

بعد کتابهاشون به روزه و واقعا مناسب سن های مختلف دسته بندی شده.

یکی از بهترین کتابشون( البته من همه کتابهاشون رو نیددم چون نیازی فعلا ندارم بخاطر سن لی لی پوت) مجموعه کتابهای شیمو هست.

شیمو یک موش ( دختر) هست که با دوستانش اتفاقهای داستان رو رقم می زنند.

همه اش هم آموزنده است و مهارت های زندگی رو یاد می ده.

نمونه اش اینکه دختر من قبل از اینکه وقت از پوشک گرفتنش برسه با دیدن کتاب شیمو و اینکه می ره دستشویی و مسوالک می زنه این دو تا رفتار و خیلی خوب آشنا شده بود.

کتاب خیلی خوشرنگه و انصافا انتشارات خوب چاپش کرده. کیفیت کاغذ و رنگها خیلی خوب و دلچسبه.

قطعش هم فکر کنم ۱۵ در۱۵ سانت باشه.

این شیمو تو انگلیسی میزی maisy هست که نمی دونم چرا تو فارسی بهش می گن شیمو.

روی داستان کتاب چند شاعر کودک ایرانی شعر گفته اند که من شهر های خانم ماهوتی رو بیشتر پسندیدم.

هر چند د رکل دوست دارم که متنش کم باشه تا بشه با تخیل مادر و کودک قصه کتاب رو تعریف کرد.

من تا چند ماه پیش که لی لی پوت بچه تر بود اصلا شعرهاش رو نمی خوندم چون نمی فهمید.

شیمو کارتون هم داره یعنی هر کتاب یک کارتون حدود ۵ دقیقه ای داره که من دیدم دی وی دی هاش رو بعضی سایت های ایرانی فروش پستی می کنند.

توصیه می کنم این مجموعه رو تهیه کنید. بالای ۴۰ جلد هست و هر جلد هم یک کارتون جدا داره.

ما هر کتاب رو که خوندیم کارتونش رو هم دیدیم. این طوری اصل داستان خیلی خوب تو ذهن بچه موندگار می شه.

کتابهای نشر پنجره رو می تونید از همه شهر کتابها و حتی دفترشون تهیه کنید.

پیدا کردنشون خلاصه سخت نیتس.

تازه قیمتشون هم مناسبه.

فراموش نکنید به بقیه کتابهاشون هم سر بزنید.

برگشتم

از خواب تابستانه بیدار شدم.

یک بار آپ کردم ولی بدلیل اینکه سرور وبلاگم رو تغییر دادم اون پست پرید.

نگران نباشید چیزی از دست ندادید.

حوصله ندارم.

خیلی سرم گرم زندگیم و بچه داری شده.

دخترک میره مدرسه و میاد و من تازه می فهمم در نبودش چقدر می تونم به کارهام برسم. اصلا همین ساعت ۷ صبح پاشدن خیلی منو جلو می اندازه. طوری که بعد نهار واقعا می مونم در و دیوار کدوم قسمت خونه رو تماشا کنم.

 

دخترک فهمیده که باید با من فارسی حرف بزنه و با پدرش انگلیسی.

از اینکه سریع بین دو زبان جابجا می شه کیف می کنم. ماشاله.

خواسته در شیشه ای رو باز کنه به من می گه مامان لطفا باز کن. میگم برو بده بابا باز کنه . رو کرده به باباش می گه بابا open?

البته که با مادر بزرگش هم اردو حرف می زنه.

ولی خوب تازه داره یاد می گیره چون تا یک ماه پیش مادربزرگش نبود و فقط به دو تا زبان محدود شده بود.

**********

بچه خواهر شوهر کوچیکه بدنیا اومد. خواب دیده بود که امام حسین بچه رو داده بغلش و جنس بچه رو گفته و سفارش کرده که اسمش رو چی بگذارند.

ولی به خانواده  شوهرش نگفته.

اونا هم طبق رسم مزخرفی که سر من هم اومد بدون اینکه مادر بچه دخالتی داشته باشه گفتند اسم بچه رو بگذاریم یک چیزی.

دخترک هم صداش رو در نیاوده.

حالا آمی گیر داده بود که به شوهرت بگو خواب دیدی. بگو این اسم رو دوست داری.

بعد من ابروهام از پس کله از زد بیرون بس که از تعجب رفت بالا که عجب. حالا به خودشون باشه خواب می بینند و باید اسمی که می خواهند رو بگدذارند ولی به من که می رسه باید اونا اسم رو بپسندند.

هر کسی دلیلی برای اسم گذاشتن داره یکی خواب یکی سلیقه و یکی هر چی.

**********

من واقعا سعی می کنم همت کنم پست بگذارم.

می گید دروغ می گم ولی چند بار دست به کی بورد شدم بنویسم و یک کاری پیش اومد.

**********

گفتم لپ تاپم جنازه شد؟

یک پول قلمبه گیر کرده بود تو گلوش رفت یک ماه تعمیر و برگشت و درست شد.

این هم دلیل تاخیرم بود.

**********

دو تا تار وز کج و کوله و بی حال سفید تو سرم پیدا کردم.

من فکر می کردم همیشه جوون می مونم.

اما انگار نه.

ریش محسن بیشتر سفید شده.

*********

مادر جاری سرطان گرفته.

برای مداوا اومدند شهر ما. چند روزی رو مهمون خونه محسن اینا بودند و خواهرهای جاری هم اومدند.

بزرگه که همه ازش فراری بودیم خیلی صمیمیت نشون داد.

کمی قده و سر حرف خودش هست ولی باز با مزه بود.

هی خواستم باهاش روبرو نشم سر خاطره بدی که پارسال از عروسی داشتم ولی نشد و باید می رفتم به مادر جاری س می زدم.

اونجا انقدر با هم حرف زدیم که موقعی که می خواستیم بریم خونه خودمون جلو در محکم منو بوسیده و بغل کرده و دستم رو فشار داده و میگه از دیدنتون جدا خوشحال شدم.

می دونم چرا.

چون یک ساعتی در مورد روانشناسی ازدواج و مشاوره ازدواج ومعیارها حرف زدیم با هم.

مرتب هم به مادرش چشم و ابرو می رفت که بیا بفرما. ببین سمیه چی می گه حالا تو هی بزن تو سرم که من به هر خری راضی بشم.

درس اخلاقی؟

زود قضاوت نکنیم( برای من)

کمی جلو بقیه آدم باشیم( برای خواهر جاری)

********

خاله زنکانه:

می خوام بگم بیایند روی مبلها رو فرشها رو بشورند.

انقدر ارزون!

انقدر ارزون!

تاز انقدر ارزونه من می دونم به محسن بگم صداش درمیاد×!

آخه نمی دونه تو ایران اینها چقدر گرونند

فکر کنید مبلی رو ۷ هزار تومن الان بشویند!

*******

باید خونه تکونی پاییز رو شروع کن.

مگه این تار عنکبوت ها می گذارند؟

با لی لی پوت شبها دنبال پشه ها می کنیم.

به قول خودش پرچم!

***********

امروز دست لی لی رو گرفتم و با هم آلیسا آلیسا باز یکردیم.

می نشستیم زمین من مثل پیرزنها دستم رو رو زمین تکیه می کردم و بالند می شدم.

من کی پیر شدم خودم نفهمیدم؟

کی؟

***********

**********

 

سلامتی و امنیت، دو نعمت ارزشمند

دیشب افطاری ۵ تایی نشسته بودیم و حرف می زدیم.

جاری و برادرشوهر با بسته توری که من و محسن بعنوان هدیه عروسیشون بهشون هدیه کرده بودیم به کشمیر سفر کرده بودند.

از سفر کشمیرشون می گفتند از زیبایی های بی نظیر منطقه، سادگی و بی آلایشی مردمش، از حضور ارتش هند در همه جا تا صنایع و دستی و زعفران و خوراکی هایی که خوردند.

بحث به حمله های داعش و شرایط منطقه کشیده شد.

می گفتم ما نشستیم اینجا قدر امنیتی که داریم رو نمی دونیم.

نمی فهمیم که اصلا امنیت چی هست چون نه ازدست دادیمش نه حتی تهدید به از دست دادنش شدیم.

از دوران جنگ براشون گفتم، از تصرف خرمشهر و بعد هم از آزادیش.

خوشبختانه روز سالروز آزادی رو امسال ایران بودیم و محسن بزرگداشت اون روز رو دید.

برادرشوهر می گفت من از یکی از ارتشی های هند پرسیدم چی باعث می شه تو این ارتفاع بلند ( دامنه های هیمالیا) تو این فشار کم و سختی( برادرشوهر و جاری ۶ ساعت سوار اسب بودند تا به منطقه بکر دیدنی برسند) خدمت کنی؟

سرباز گفته بود امنیت مردم کشورم.

من نباشم از همین مرز رد می شن و بلا سر مردم میارند.

خانواده خودم اول از همه از دست می روند.

بعد من گفتم ببینید الان ترکیه، عراق، کشورهای حاشیه خلیج فارس، افغانستان پاکستان همه به نوعی درگیری یا پتانسیل درگیری داخلی دارند، الا ایران.

یعنی ایران الان امنترین و با ثباتترین کشور منطقه است.

هر روز صبح از خونه مردم میروند بیرون دنبال کار و زندگی. شب هم به خونه برمی گردند و سرشون به زندگی شخصی گرم می شه.

اختلافات  سیاسی و مشکلات اقتصادی هست ولی تهدید جانی نیست.

برادرشوهر و جاری از سفر پارسالشون به کراچی گفتند.

گفتند اصلا نمی شه به تنهایی و بدون ماشین از خونه بیرون رفت.

به هیچ وجه طلاجات و اشیا قیمیت و حتی ساعت نمی شه دست انداخت.

موبایل و دوربین هم نمی شه دست گرفت.

مثلا زدند که عروسی نوه خاله بابا بوده و اونا هم تمام طلاها رو از صندوق بانک آورده بودند خونه.

چند تا اراذل خیلی راحت با مسلسل( کلت کمری هم نه) وارد خونه می شن همه رو یک گوشه جمع می کنند، تمام طلاها رو به اضافه تمام لباسهای عروسی( دیگه باید براتون روشن شده باشه که لباس های عروسی هم زیادند و هم خیلی گرون) جمع می کنند و می روند.

یک آب خنک هم روش.

قدر امنیتی که داریم رو بدونیم و شاکر باشیم.

اگر من الان نشستم اینجا و براتون می نویسم و شما فنجون چایی کنار بیسکوییت دستتون دارید تو محل کارتون متن من رو می خونید، همه اش از امنیتی هست که براش هزینه می شه.

لطفا بحث اختلافات سیاسی و غیره رو نکنید. نگید فلانی چند ساله زندانه و گرونه اله و بله.

من فقط دارم روی امنیت کشور حرف می زنم.

 

واقعیتی که فراموشمون شده.

***********

من الان با دمم و دم محسن هم گردو می شکنم!

لی لی پوت، هم پوشکش رو گذاشت کنار هم شیشه شیرش رو و هم اینکه تو تخت خودش می خوابه.

یعنی یک مادر بچه این سن و سالی دیگه چی باید بخواد؟!

 

پیر شدم

من پیر شدم.

حوصله و توان قبل رو ندارم.

واقعا ندارم.

چند روز پیش ۳۵ سالم تموم شد.

یعنی الان من در روزهای اولیه ۳۶ سالگی هستم.

کاری ندارم که ته دلم خیلی کمترم، ولی خوب باید با اعداد یک جوری کنار اومد.

**********

دو سالی هست که محسن یاد گرفته روز تولدم رو یادم باشه.

امسال یادم نبود.

پارسال که تو بحبوحه عروسی بودیم از کافی شاپ یک هتل ۵ ستاره بسیار شیک و محبوبم یک چیز کیک خریده بود.

و البته دور همی توی اون خونه شلوغ خیلی چسبید.

امسال هم برام یک ساعت خرید.

انقدر اهل هدیه خریدن برای من نیست که کلا هرچی بخره من ذوق میکنم.

خسیس نیست ها اهلش نیست.

**********

امروز رفتیم برای لی لی پوت دیدن مهد کودک.

انقدر تعریف مهدهاو پیش دبستانی های مونتسوری رو شنیده بودم که قاطع گفتم باید بره مونته سوری.

یک مهد خیلی خیلی خیلی تمیز و مجهز و کاملا مطابق با سیستم مونته سوری نزدیکی خونه مون هست.

ولی

شهریه اش خیلی بالاست.

برای کل سال باید مبلغی حدود ۲۵۰۰ دلار بدیم.

البته گمانم ایران هم همین باشه.

توی راه برگشت من و محسن بحث کردیم که چطوری ببریم و بیاریم.

من گفتم صبح ها تو ببر ظهرها من میارم.

می گه چرا باید همچین جایی بره که نیم ساعت تو راه باشیم؟ چرا همین مهد دم خونه نره؟

بهش می گم می دونه کیا می روند مهد دم خونه؟

زنهایی که می خواهند بچه هاشون رو از سرشون باز کنند، هدف آموزش و یادگیری بچه اشون نیست. یک جایی که چند ساعتی بچه رو نگه داره و حالا کوفتی هم یاد گرفت گرفت نگرفت مهم نیست.

مثال زدم که پسر همسایه امون که دو سه ماهی از لی لی بزرگتره اونجا میره.

حالا این خانواده همیشه خدا توی ساختمون پا برهنه راه می روند، پسربچه لباس نا مرتب می پوشه و ظاهرش هم آراسته نیست.

کلا خیلی راحت!

به محسن می گم واقعا لی لی باید با این سر یک کلاس بشینه؟

بعد مهد پایه دبستانه. ( توی هند) یعنی اگر مهد خوب بره مدارس بعدی بهش پذیرش می دهند.

*******

براش مثال می زنم که برادرشوهرم( شوهر جاری کوچیکه) چطور بخاطر نا پختگی و ندانی خانواده استعداد فراوانش به کشاورزی و دام پروری هدر رفت و من یکی افسوس می خورم که اگر یک نفر بود که خوب راهنمایی می کرد این آدم می تونست یک کشاورز یا دام پرور صنعتی بسیار موفق بشه.

**********

بخاطر کمر درد و پادردم نمی تونم خیلی رانندگی کنم.

راضی شده که راننده بگیره که من رو همراه لی لی ببره و بیاره

جو گیر نشید که ما خر پولیم.

نه نیستیم.

اینجا این چیزها خیلی ارزونه.

**********

هنوز از شهریه خبر نداره. با اینکه مهد براش ایمیل زده ولی هنوز دقیق نشده.

بهش می گم باید سرمایه گذاری کرد.

دبستان های هند بالای ۵۰ تا دانش اموز تو هر کلاس دارند و مدارس خوب هم فقط به شرطی که مهد خوب رفته باشند شاگرد قبول می کنند.

تازه با مصاحبه و امتحان ورودی.

*******

رفته بودم مهد با یک مادر دیگه آشنا شدم.

فهمید ایرانی هستم گفت من هم پارسی هستم. یعنی زرتشتیم. گفت از کجای ایرانی؟ گفتم تهران . گفت من آرزو دارم برم و آتشکده رو زیارت کنم.

گفتم آتشکده یزد؟ گفت آره.

گفت من زرتشتیم ولی همسرم بنگالیه.

گفتم پس مناسبت های باستانی رو جشن می گیری؟ گفت متاسفانه یادمون رفته.

بهش گفتم خوب من یادت می دم.

ما ایرانی ها هنوز هم به اغلب رسوم باستانی پایبندیم.

نوروز برای ما خیلی خیلی برجسته است.

چشمهاش برق زد گفت نوروز؟

چظرو؟

مگه؟ فکر کرد من هم زرتشتیم.

گفتم من ایرانی مسلمانم.

ایران همه نوروز رو جشن می گیرند.

شماره تماس هم رو گرفتیم.

اسمش شرمین بود.

***********

فردا قراره نقاش بیاد آشپزخونه قدر اپسیلون من رو رنگ بزنه.

درهای حموم رو هم همینطور.

***********

مادر محسن هنوز هند نیست.

قراره یک ماه دیگه بیاد.

من بهش آلرژی پیدا کردم.

نگید سر حرفهای جاری هست.

از چند ماه قبل این آلرژی شروع شده بود.

به محسن هم گفتم.

به من حق می ده.

************

عکس عروسیمون رو از روی تنبلی روی یخچال زدم.

خیلی رومانتیک نه؟

قیافه هر دومون تغییر کرده.

محسن چشمهاش گودتر رفته ، موهاش کمتر شده، من هم پوستم چروکیده.

تو ریش محسن موی سفید در اومده.

موهاش هم تک و توک .

اما من هنوز موی سفید ندارم.

********

دخترک شده مونس من.

اگر در کمدش رو باز کنم دوست داره همه پیرهن هاش رو بدم تا تنش کنه.

طی یک اقدام ضربتی دستش به لوازم آرایش من می رسه و همه رو ناکار می کنه.

من خواب بودم.

محسن صدام می زنه می گه بیای ببین چی شده؟

خط چشم خیلی گرونم، قدر یک نقطه کلی پول داده بودم براش با یک حرکت انگشتش خالی شده.

رژلبها شکسته.

رژ گونه ترک خورده و از ظرفش ریخته بیرون.

مداد ها هم همینطور.

بماند که مداد رو به چشمش هم زده بود.

 

چیزی بهش نگفتم چون نمی فهمه. به محسن می گم چرا جلوش رو نگرفتی؟

گفت فکر نمی کردم مهم باشه؟

بهش می گم حالا لوازم به جهنم، نمی گی اینا برای بچه ضرر داره؟ ممکن بود کور بشه.

*******

هرچند این روزها  کمی بی حوصله شدم.

شاید بخاطر اینه که داره یاد می گیره بره دستشویی، و خیلی کارهای دیگه.

بهش بستنی دادم.  یک دستمال کاغذی هم دادم تا دهنش رو مرتب پاک کنه.

دستمال رو گرفته پیچیده دور قیف بستنی،

نشسته روی چهارپایه قرمزش،

مجله تام و جری رو هم با یک دستش گرفته، با اون یکی دستش هم بستنی لیس می زنه.

یک پاش رو انداخته روی اون یکی پاش.

یک مجله خون حرفه ای.

تا بیام عکس بگیرم ازش می فهمه .

***********

 

بچه ها باز هم مواظب باشید

هرگز وقتی کمر درد دارید به تماشای بازی ایران و آرژانتین ننشینید!

حرکتهایی چون بالا و پایین پریدن! حرکت های دورانی دست!

جیغ های بلند!

نیم خیز شدن

نه تنها تاثیری در نتیجه بازی نخواهند داشت بلکه شب تا صبح بر کمر درد شما خواهند افزود!

بنیاد امور تشویق کنندگان با کمردرد!

*********

باخت قوی و دردمندانه ای بود.

Add to Google Reader or Homepage