خاله زنکانه

روزهای تلخ و بدی رو مدتی داشتم. اون هم بخاطر ناهماهنگی و کمی کم لطفی محسن و برادرش درباره مدیریت رابطه همسرانشون با مادرشون بوده.

من که از کمر درد و پا درد واقعا شاکی هستم از اینکه خونه مادر محسن بمونم راضی نیستم چون پله زیاد داره و شیب پله ها هم تنده و ارتفاع هم پله هم بیش از استاندارده.

روم به دیوار توالتهاشون هم برای من کوتاهه و کلا هر خم و راست شدن، نشست و برخاست اونجا برای من سخته.

شبی قرار بود جاری بیاد خونه ما تا فرداش با هم جایی بریم. خوش و خرم منتظر بودم برادرشوهر دو تا ساک نسبتا متوسط برای دو شب موندن خونه مای جاری رو آورد پایین.

من شاخ دراوردم گفتم همه اش دو شبه ها! جاری با خنده گفت ساک ها گنده به نظر میان ولی توش چیزی نیست.

حالا به اونجا می  رسیم. من و جاری رو صندلی نهارخوری بودیم تا مثل همیشه محسن ساک و بار و بندیل ما رو بار ماشین کنه، برادرشوهر هم با دو تا ساک می ره جلو در که یک هو صدای پچ پچ با غیظ آمی بلند می شه و رنگ جاری از عصبانیت بر می گرده.

بهش می گم چی شده؟ می گه آمی داره به برادر شوهر می گه مگه شماها نوکرید که هی ساک جا به جا می کنید؟

عزتتون کجا رفته ؟

و از این قبیل صحبتها.

مثلا داشت طوری می گفت ما نشنویم ولی جاری شنیده بود.  بعر یک هو جاری گفت با برادرشوهر نبوده با محسن بوده.

وقتی میریم سوار ماشین بشیم

برادرشوهر در اثر دستور یا تحقیر مادرش ساک های جاری بی جون رو همون جلو در می گذاره و جاری خودش بلند می کنه می بره تو ماشین.

می رسیم خونه و محسن می ره لی لی پوت رو بخوابونه که جاری می ترکه از ناراحتی که شوهر من میره باشگاه وزنه ۸۰ کیلویی بلند می کنه نمی تونه دو تا ساک من رو برداره؟

نمی تونست به مادرش بگو اینا برای زن من سنگینند و من می برم؟

از مردانگیش کم می شد؟

عارش می اومد؟

بعد گفت البته روی حرف مادرشون با محسن بوده ولی برادرشوهر هم با ساکهاش وارد ماجرا می شن.

من بهش گفتم اگر محسن بوده نگران نباش من می تونم مدیریت کنم.

می زنه زیر گریه که انقدر نباید مرد باشه هوای من رو داشته باشه؟

بهش می گم شاید تو اون وضعیت بهترین تصمیم و رفتار رو کرده باشه. اگر ساک ها رو برمی داشت مادرش حسابی شاکی می شد که من دارم گل لگد می کنم؟

سر همین ما برنامه هایی که قرار بود دو روز بعر با هم داشته باشیم نسبتا کوفتمون شد و بین من و محسن هم شکرآب نسبی.

وقتی جاری رفت محسن داستان رو برای من باز کرد و گفت. من هم گفت نمی شد به مادرت بگی که این تو هستی که به من سمیه می گی کیف ها رو آماده کن بگذارم تو ماشین؟

یا این تو نیستی که وقتی میرسیم به خونه شون می گی برو تو من کیف و بچه رو میارم؟

اون موقع زبونت رو گربه خورده بود؟

هیچی نمی گه.

*********

آمی با جاری بسیار بد رفتار می کنه. با طلبکاری و صورت تلخ.

من و جاری نشسته ایم میاد می گه برو ببین این غذا سوخت ها!!؟؟

کلا نسبت به اینکه من و جاری با هم تنها حرف بزنیم حساسه. من می شناسمش و تغییرات توی صورتش رو می خونم، به محسن هم گفته ام که مادرت فکر می کنه ما با هم در مورد اون حرف می زنیم. می خوام جلوتر بهت گفته باشم بعدا اتفاقی افتاد بدونی نتیجه تصورات اونه.

حتی چند روز پیش قرار بود با محسن بره بیرون ولی تا دید جاری و من با همیم تو خونه نرفت و موند.

حساس شده بدجور.

با اینکه همچنان همه درد و دلهاش با منه و همچنان به من احترام بسیاری قایله و حساب می بره از من ولی رفتاری که با جاری داره زمین تا آسمون فرق می کنه.

یک بار هم به جاری اسمش با جان نگفته در حالیکه اغلب به من می گه سمیه جان.

جاری این وسط بسیار بسیار دل شکسته و ازرده است.

برادرشوهر متاسفانه شخصیت حمایتی ازش نداره و وقتی در اثر اصرار های جاری که با مادرت حرف بزن انقدر به من گیر نده با آمی حرف زده بود خرابتر شده بود.

آمی همه جوره بهش گیر می ده و نظر می ده.

بهش می گه اینو نپوش، فلان النگو رو ننداز، اینو اون طوری پوست بگیر،…

هر کدوم ما پشت میز نهارخوری اون خونه یک صندلی خاص داریم، از روی عادت، جاری بدبخت هم همینطوره، آمی برگشته بهش می گه از روی کاملا بی کاری و اینکه دیگه چیزی نمونده بهش گیر بده، گفته تو چرا همه اش رو اون صندلی می شینی؟ چقدر رفتارت زشت و بی ادبانه است!!

من شاخ درآوردم! به جاری گفتم من بودم می گفتم خوب شما هم همیشه رو صندلی اون سر میز می شینی عیبی داره؟

چند وقت پیش خانواده جاری اومده بودند شهر ما و آمی دعوتشون کرده بود.

این بیچاره ها هم دقیقا در اثر تعارف بالای مجلس نشسته بودند. آمی هم به جاری گیر داده بود چرا مادرت و زن داییت اون بالا نشسته اند؟ چه رفتار زشتی و توهین آمیزی!

جالب اینه که همه این گیر دادن ها و نظر دادن ها رو من هم کشیدم ولی سر بدنیا اومدن و چند هفته اول لی لی پوت.

روانی شده بودم و هر چی به محسن می گفتم با مادرت حرف بزن نمی زد.

جاری چند هفته ای رفته بوده شهرشون و چون بسیار سخاوتمنده با کلی سوغاتی برای من و لی لی برگشته بود/

برای لی لی دو دست لباس هندی خیلی قشنگ خریده بود، من و لی لی که خیلی ذوق کردیم و تا تنش کردم شروع کرد به چرخیدن و پرینسس پرینسس گفتن. اما آمی با روی ترش گفت ببین چی خریدی؟ حلقه آستینش و یقه اش تنگه.. باید بزرگتر می گرفتی، من هم قیافه جاری رو دیدم بهش گفتم من خیلی سلیقه ندارم و حتی نمی دونم از کجا باید لباس هندی بچگونه بخرم لطفا اگر تو دیدی یک دست سفیدش رو برام بخر.

خواستم دلجویی کرده باشم و البته آمی سر در نیاورد.

به محسن گفتم، گفتم من خیلی به زندگی این دو تا خوشبین نیستم، مادرت سرتا پا ایرادرگیر و صاحب نظره و برادرت هم به قدر دیوار برش داره و هیچی نمی گه و این بنده خدا هم یک روزی طاقتش تموم می شه، وقتی می گن زندگی جدا داشته باشید برای همین دور بودن ها و صاحب اختیار نبودن هاست.

محسن می گه باید به خواهرم بگم، بهش می گم چی بگی؟ اون که ندیده اینجا رو و جاری بدبخت رو هم نمی شناسه، سه روز بعد عروسی رفت آمریکا اون وقت فکر می کنه حرف مادرش رو بگذاره زمین و تو رو باورد کنه؟

مادر محسن هم وقتی تو تنگنا قرار بگیره و کم بیاره شروع می کنه استثمار عاطفی کردن:

آره من دست تنها ۵-۶ تا بچه رو بزرگ کردم، مادر شوهرم من به من هیچی نمیداد،

دختر های امروز چه با جرات شده اند! موهاشون رو جلوی مادرشوهرشون باز می گذارند!

( من ترکیدم وقتی جاری اینو گفت! گفتم یعنی چی؟ گفت تو هند بد می دونند دختر موهاش باز باشه باید بافته و جمع باشه) گفتم ببین من از روز اول چی کرده ام که جلوی پدر محسن با تی شرت و موی باز اتفاقا اومدم و حتی یک بار رفتم و مو کوتاه کردم!

خلاصه با این استثمار آدم دلش می سوزه یا مجبوره وانمود کنه که می سوزه و بازی به با آمی ببازه.

 

خلاصه یعنی!

سوار ماشینم از خونه مادر محسن می خوام بیام خونه مون دم در یادم می افته پیاز نداریم.

محسن با من نمی خواست بیاد کار داشت.

بهش میگم می شه پیاز بخری ؟

رو میکنه به مادرش می گه ما پیاز نداریم اینجا هست بدم سمیه؟

مادرش می گه ما هم نداریم باید بخریم. ولی سیب زمینی داریم.

محسن به من می گه پیاز نداریم ولی سیب زمینی هست کارت راه می افته؟

من ؟

عاشق شوهرم هستم!

حذف پست

پست اخیرم حذف شده.

چطوریشو نمی دونم.

دخترک داریم یادش می دیم تو اتاق جدا بخوابه.

این روزها من و محسن با هم دعوا داریم،

هر شب.

کدوممون پیشش بخوابه!

صبر صبر صبر!

من دارم با خودم حرف می زنم،

چرا صبر نمی کنم؟

چرا فکر میکنم فوری باید به نتیجه برسم؟

چرا؟

آخه بار اولم نیست که ولی عین هر بار باید من صبوری نکنم و چیزی برای آخر کار، درست موقعی که می خوای مزه خوب نتیجه رو بکشی نمی گذارم.

:(

دو هفته صبر انقدر سخت بود؟

می مردم؟

 

حالا محسن بفهمه چی فکر می کنه؟

نمیگه شریک زندگیم از من پنهان کرده؟

نه شما باشید چی فکر می کنید؟

 

*********

ترشی گذاشتم ته یخچال.

هر روز به خودم می گم من به این دست نمی زنم تا برسه.

از ترس اینکه زودتر خورده نشه به محسن هم نگفتم تا برسه.

اگر بگذارم برسه!

هر روز یک ناخنکی می زنم!

قرچ قرچ!

گل کلم!

:( (

می دونم،

خیلی پستم!

سیب نیوتن

خیلی از اکتشافات بشری در اثر راه به ناکجا رفتن کاشف بوده.

یعنی کاشف تصمیم می گیره یک کاری رو بکنه بعد اشتباه می ره و بعد یک هو بوم!

یک کشف گنده!

 

برای جشن تولد لی لی پوت کیک پختم. خوشگل شده بود

اومدم خامه درست کنم برای روش دیدم خامه انقدر سفت نمیشه که روش وایسته.

گفتم خامه رو گاناش/گنش؟ بکنم.

نتیجه؟!

بوم!

شکلات صبحاته درست کردم!

 

طرز تهیه:

خامه رو به همراه کمی کره و شکر گرم می کنیم تا به مرز جوش برسه. تا یک قل زد فوری روی شکلات تلخ خرد شده میریزیم و صبر می کنیم.

هم نمی زنیم.

چند دقیقه صبر کنید تا خوب شکلات رو آب کنه.

 

بعد با قاشق هم بزنید.

خوب که خنک شد با ویسک( همزن دستی؟) چند دقیقه بزنید تا خوب همه با هم قاطی بشوند.

 

شکلات صبحانه آماده است.

حیلی خوشمزه و ساده.

 

درست کنید و یاد من کنید و نوش جان!

زبان انگلیسی کیلو چند؟

قبل از ازدواجم من دوست داشتم زیاد انگلیسی حرف بزنم. یعنی اگر فرصتی پیش می اومد جدا استقبال می کردم.

شاید چون کلا انگلیسی حرف زدن جدی نه الکی و مسخره بازی و تصنعی کم پیش می اومد این طوری بودم.

اما الان که فارسی حرف زدن من محدود شده به لی لی پوت و دو سه کلمه با محسن و چند روز یک با با دوستان  خانواده برام مثل قبل نیست.

عادت کردم دیگه.

ایران که میرم با بقیه که صحبت می کنم خیل خیلی خیلی کم پیش میاد که من از کلمات انگلیسی لابلای صحبتهام استفاده کنم.

نمی گم پیش نمیاد می گم خیلی خیلی خیلی کم.

تنها موقعی که من از کلمات انگلیسی زیاد توی فارسی حرف زدنم استفاده می کنم موقع روبرو شدن با دانشجوها یا ایرانیهایی هست که خارج از ایرانند.

حالا کاری ندارم که اغلب تلفظها اشتباهه مثلا یک دانشجوی خری( چون واقعا هست) کلمه پرو/ فشنال رو پِرفِشِنال تلفظ می کرد تازه با چه غیظی!

الان من میبینم خیلی ها تو ایران سواد انگلیسی ندارند ولی چنان لغات انگلسی رولابلای صحبتهاشو بلغور می کنند که گاهی خنده ام می گیره!

چون اصلا معنی اون کلمه رو نمی دونه و تقلید وار تکرار می کنه.

چرا؟

چرا نمی تونیم فارسی درست و درمون حرف بزنیم؟

 

eid mubarak

من عضو یک گروهی هستم تو شهرمون.

پدر شوهر یکی از اعضا با داشتن آلزایمر گم می ش. همه جا آگهی می کنند و توی فیس بوک و شبکه های دیگه اطلاع رسانی می کنند.

این خانوم هندو بوده.

روز عید فطر پدرشوهرش رو پیدا می کنه.

میاد تو فیس بوک پست می گذاره  و باخوشحالی می گه

عید مبارک! پدرشوهرم رو پیدا کردیم!

شکرت خدایا!

 

نشر پنجره- این پست جنبه کاملا تبلیغاتی دارد

من خیلی تو کار کتاب بچه نبودم.

الان هم نیستم. نه که بگم روش تربیتیم محشره و بیسته. نه .

اصلا نیستم دیگه. خوب نیستم!

کتابهایی هم که تا بحال برای لی لی خریدم یک سریشون هدیه بودند که هرسال ایران رفتم به من دادند یک سری هم خودم خریدم.

اما اونایی که خودم خریدم یک بخش نوستالژیک بودند مثل کتاب واجب برای هر کودک، حسنی نگو بلا بگو( اسم اصلیش چیه؟!) یک بخشی هم تصادفا به من اول هدیه داده شد و بعد خودم مشتری شدم.

امسال واقعا بخت اقبال شد و من بعد از ۷-۸ سال تونستم نمایشگاه کتاب برم.

هر چند که خیلی گرم بود و بخاطر اینکه لی لی همراهمون نبود مجبور شدیم من و محسن زود از نمایشگاه بریم ولی خوب بود.

من با کله رفتم سراغ سالن کودکان.

آقا چقدر انتشارات در پیت بچه بود!

یعنی door of can and tin!

متاسفانه انتشارات کتب مذهبی و دینی برای کودکان خیلی قوی نبود. یا شاید من خوب نگشتم.

در به در و آواره وار من و محسن دنبال کتاب ها و محصولات آموزش زبان فارسی بودیم.

نبود آقا نبود.

داداش نبود.

مسوول فرهنگی که اینجا رو نمی خونی چرا نباید ما محصولات اموزش زبان خودمون رو نداشته باشیم و تشویق به تولید نکنیم؟

اغلب غرفه ها کتابهای مثلا دو زبانه فارسی و انگلیسی داشتند.

به حد افراط انتشاراتی ها کتابهای اموزش زبان انگلیسی برای سنهای مختلف از قبل بارداری تا مراحل حلول روح تو جنین و توی قبر هم داشتند ولی یک فلش کارت الفبای فارسی من پیدا نکردم.

فلش کارت کلمات و اشیا بود ولی من دنبال الفبا بودم.

کمی گذشت و وقتی یک همبرگر سر دستی تو رگ زدیم و رفتیم سالنهای بغلی فهمیدم که انتشاراتی هایی که از محتوای بهتری برخوردارند تو سالن جدایی هستند و فضای بسیار بیشتری هم بهشون اختصاص داده شده.

انتشاراتی مثل قدیانی- بنفشه افق و نشرپنجره و چند تای دیگه.

اصلا شاید خوب هم نباشند( که این طور نیست) ولی تونستند فضای بزرگتری رو کرایه کنند.

من کتاب خیلی دوست دارم. اصلا تماشاش رو هم خیلی دوست دارم.

دست گرفتن و خریدنش که دیگه هیچی.

هر چند از حس و حال خوندن دور شدم.

الغرض رفتیم یک انتشاراتی خوب.

خیلی خوب. چرا؟ می گم حالا.

اول اینکه می دونم که کتابهاشون دست چینه. هم تالیف و هم ترجمه .

بعد کتابهاشون به روزه و واقعا مناسب سن های مختلف دسته بندی شده.

یکی از بهترین کتابشون( البته من همه کتابهاشون رو نیددم چون نیازی فعلا ندارم بخاطر سن لی لی پوت) مجموعه کتابهای شیمو هست.

شیمو یک موش ( دختر) هست که با دوستانش اتفاقهای داستان رو رقم می زنند.

همه اش هم آموزنده است و مهارت های زندگی رو یاد می ده.

نمونه اش اینکه دختر من قبل از اینکه وقت از پوشک گرفتنش برسه با دیدن کتاب شیمو و اینکه می ره دستشویی و مسوالک می زنه این دو تا رفتار و خیلی خوب آشنا شده بود.

کتاب خیلی خوشرنگه و انصافا انتشارات خوب چاپش کرده. کیفیت کاغذ و رنگها خیلی خوب و دلچسبه.

قطعش هم فکر کنم ۱۵ در۱۵ سانت باشه.

این شیمو تو انگلیسی میزی maisy هست که نمی دونم چرا تو فارسی بهش می گن شیمو.

روی داستان کتاب چند شاعر کودک ایرانی شعر گفته اند که من شهر های خانم ماهوتی رو بیشتر پسندیدم.

هر چند د رکل دوست دارم که متنش کم باشه تا بشه با تخیل مادر و کودک قصه کتاب رو تعریف کرد.

من تا چند ماه پیش که لی لی پوت بچه تر بود اصلا شعرهاش رو نمی خوندم چون نمی فهمید.

شیمو کارتون هم داره یعنی هر کتاب یک کارتون حدود ۵ دقیقه ای داره که من دیدم دی وی دی هاش رو بعضی سایت های ایرانی فروش پستی می کنند.

توصیه می کنم این مجموعه رو تهیه کنید. بالای ۴۰ جلد هست و هر جلد هم یک کارتون جدا داره.

ما هر کتاب رو که خوندیم کارتونش رو هم دیدیم. این طوری اصل داستان خیلی خوب تو ذهن بچه موندگار می شه.

کتابهای نشر پنجره رو می تونید از همه شهر کتابها و حتی دفترشون تهیه کنید.

پیدا کردنشون خلاصه سخت نیتس.

تازه قیمتشون هم مناسبه.

فراموش نکنید به بقیه کتابهاشون هم سر بزنید.

برگشتم

از خواب تابستانه بیدار شدم.

یک بار آپ کردم ولی بدلیل اینکه سرور وبلاگم رو تغییر دادم اون پست پرید.

نگران نباشید چیزی از دست ندادید.

حوصله ندارم.

خیلی سرم گرم زندگیم و بچه داری شده.

دخترک میره مدرسه و میاد و من تازه می فهمم در نبودش چقدر می تونم به کارهام برسم. اصلا همین ساعت ۷ صبح پاشدن خیلی منو جلو می اندازه. طوری که بعد نهار واقعا می مونم در و دیوار کدوم قسمت خونه رو تماشا کنم.

 

دخترک فهمیده که باید با من فارسی حرف بزنه و با پدرش انگلیسی.

از اینکه سریع بین دو زبان جابجا می شه کیف می کنم. ماشاله.

خواسته در شیشه ای رو باز کنه به من می گه مامان لطفا باز کن. میگم برو بده بابا باز کنه . رو کرده به باباش می گه بابا open?

البته که با مادر بزرگش هم اردو حرف می زنه.

ولی خوب تازه داره یاد می گیره چون تا یک ماه پیش مادربزرگش نبود و فقط به دو تا زبان محدود شده بود.

**********

بچه خواهر شوهر کوچیکه بدنیا اومد. خواب دیده بود که امام حسین بچه رو داده بغلش و جنس بچه رو گفته و سفارش کرده که اسمش رو چی بگذارند.

ولی به خانواده  شوهرش نگفته.

اونا هم طبق رسم مزخرفی که سر من هم اومد بدون اینکه مادر بچه دخالتی داشته باشه گفتند اسم بچه رو بگذاریم یک چیزی.

دخترک هم صداش رو در نیاوده.

حالا آمی گیر داده بود که به شوهرت بگو خواب دیدی. بگو این اسم رو دوست داری.

بعد من ابروهام از پس کله از زد بیرون بس که از تعجب رفت بالا که عجب. حالا به خودشون باشه خواب می بینند و باید اسمی که می خواهند رو بگدذارند ولی به من که می رسه باید اونا اسم رو بپسندند.

هر کسی دلیلی برای اسم گذاشتن داره یکی خواب یکی سلیقه و یکی هر چی.

**********

من واقعا سعی می کنم همت کنم پست بگذارم.

می گید دروغ می گم ولی چند بار دست به کی بورد شدم بنویسم و یک کاری پیش اومد.

**********

گفتم لپ تاپم جنازه شد؟

یک پول قلمبه گیر کرده بود تو گلوش رفت یک ماه تعمیر و برگشت و درست شد.

این هم دلیل تاخیرم بود.

**********

دو تا تار وز کج و کوله و بی حال سفید تو سرم پیدا کردم.

من فکر می کردم همیشه جوون می مونم.

اما انگار نه.

ریش محسن بیشتر سفید شده.

*********

مادر جاری سرطان گرفته.

برای مداوا اومدند شهر ما. چند روزی رو مهمون خونه محسن اینا بودند و خواهرهای جاری هم اومدند.

بزرگه که همه ازش فراری بودیم خیلی صمیمیت نشون داد.

کمی قده و سر حرف خودش هست ولی باز با مزه بود.

هی خواستم باهاش روبرو نشم سر خاطره بدی که پارسال از عروسی داشتم ولی نشد و باید می رفتم به مادر جاری س می زدم.

اونجا انقدر با هم حرف زدیم که موقعی که می خواستیم بریم خونه خودمون جلو در محکم منو بوسیده و بغل کرده و دستم رو فشار داده و میگه از دیدنتون جدا خوشحال شدم.

می دونم چرا.

چون یک ساعتی در مورد روانشناسی ازدواج و مشاوره ازدواج ومعیارها حرف زدیم با هم.

مرتب هم به مادرش چشم و ابرو می رفت که بیا بفرما. ببین سمیه چی می گه حالا تو هی بزن تو سرم که من به هر خری راضی بشم.

درس اخلاقی؟

زود قضاوت نکنیم( برای من)

کمی جلو بقیه آدم باشیم( برای خواهر جاری)

********

خاله زنکانه:

می خوام بگم بیایند روی مبلها رو فرشها رو بشورند.

انقدر ارزون!

انقدر ارزون!

تاز انقدر ارزونه من می دونم به محسن بگم صداش درمیاد×!

آخه نمی دونه تو ایران اینها چقدر گرونند

فکر کنید مبلی رو ۷ هزار تومن الان بشویند!

*******

باید خونه تکونی پاییز رو شروع کن.

مگه این تار عنکبوت ها می گذارند؟

با لی لی پوت شبها دنبال پشه ها می کنیم.

به قول خودش پرچم!

***********

امروز دست لی لی رو گرفتم و با هم آلیسا آلیسا باز یکردیم.

می نشستیم زمین من مثل پیرزنها دستم رو رو زمین تکیه می کردم و بالند می شدم.

من کی پیر شدم خودم نفهمیدم؟

کی؟

***********

**********

 

سلامتی و امنیت، دو نعمت ارزشمند

دیشب افطاری ۵ تایی نشسته بودیم و حرف می زدیم.

جاری و برادرشوهر با بسته توری که من و محسن بعنوان هدیه عروسیشون بهشون هدیه کرده بودیم به کشمیر سفر کرده بودند.

از سفر کشمیرشون می گفتند از زیبایی های بی نظیر منطقه، سادگی و بی آلایشی مردمش، از حضور ارتش هند در همه جا تا صنایع و دستی و زعفران و خوراکی هایی که خوردند.

بحث به حمله های داعش و شرایط منطقه کشیده شد.

می گفتم ما نشستیم اینجا قدر امنیتی که داریم رو نمی دونیم.

نمی فهمیم که اصلا امنیت چی هست چون نه ازدست دادیمش نه حتی تهدید به از دست دادنش شدیم.

از دوران جنگ براشون گفتم، از تصرف خرمشهر و بعد هم از آزادیش.

خوشبختانه روز سالروز آزادی رو امسال ایران بودیم و محسن بزرگداشت اون روز رو دید.

برادرشوهر می گفت من از یکی از ارتشی های هند پرسیدم چی باعث می شه تو این ارتفاع بلند ( دامنه های هیمالیا) تو این فشار کم و سختی( برادرشوهر و جاری ۶ ساعت سوار اسب بودند تا به منطقه بکر دیدنی برسند) خدمت کنی؟

سرباز گفته بود امنیت مردم کشورم.

من نباشم از همین مرز رد می شن و بلا سر مردم میارند.

خانواده خودم اول از همه از دست می روند.

بعد من گفتم ببینید الان ترکیه، عراق، کشورهای حاشیه خلیج فارس، افغانستان پاکستان همه به نوعی درگیری یا پتانسیل درگیری داخلی دارند، الا ایران.

یعنی ایران الان امنترین و با ثباتترین کشور منطقه است.

هر روز صبح از خونه مردم میروند بیرون دنبال کار و زندگی. شب هم به خونه برمی گردند و سرشون به زندگی شخصی گرم می شه.

اختلافات  سیاسی و مشکلات اقتصادی هست ولی تهدید جانی نیست.

برادرشوهر و جاری از سفر پارسالشون به کراچی گفتند.

گفتند اصلا نمی شه به تنهایی و بدون ماشین از خونه بیرون رفت.

به هیچ وجه طلاجات و اشیا قیمیت و حتی ساعت نمی شه دست انداخت.

موبایل و دوربین هم نمی شه دست گرفت.

مثلا زدند که عروسی نوه خاله بابا بوده و اونا هم تمام طلاها رو از صندوق بانک آورده بودند خونه.

چند تا اراذل خیلی راحت با مسلسل( کلت کمری هم نه) وارد خونه می شن همه رو یک گوشه جمع می کنند، تمام طلاها رو به اضافه تمام لباسهای عروسی( دیگه باید براتون روشن شده باشه که لباس های عروسی هم زیادند و هم خیلی گرون) جمع می کنند و می روند.

یک آب خنک هم روش.

قدر امنیتی که داریم رو بدونیم و شاکر باشیم.

اگر من الان نشستم اینجا و براتون می نویسم و شما فنجون چایی کنار بیسکوییت دستتون دارید تو محل کارتون متن من رو می خونید، همه اش از امنیتی هست که براش هزینه می شه.

لطفا بحث اختلافات سیاسی و غیره رو نکنید. نگید فلانی چند ساله زندانه و گرونه اله و بله.

من فقط دارم روی امنیت کشور حرف می زنم.

 

واقعیتی که فراموشمون شده.

***********

من الان با دمم و دم محسن هم گردو می شکنم!

لی لی پوت، هم پوشکش رو گذاشت کنار هم شیشه شیرش رو و هم اینکه تو تخت خودش می خوابه.

یعنی یک مادر بچه این سن و سالی دیگه چی باید بخواد؟!

 

Add to Google Reader or Homepage