گلدانِ گُلاب

کلا چند روز پر حادثه و خبری داشتیم. از یک طرف فرهادی گُلدانِ  گُلاب رو به خانه برد، از طرفی هم گل شیفته که حیا رو قی کرد و دلار که کلا سر به فلک کشید.

من خیلی دوست داشتم که فرهادی گُلدان رو تو زمانی غیر از شرایط کنونی ایران می برد. نه  که می برد، بهش می دادند. هر حسابی می کنم نمی تونم قبول کنم که فیلمش شایسته بردن بوده. بلکه بهش دادند. من این داستان بده بستون رو خیلی سیاسی می دونم. کم نبودند فیلم های دیگه ای از ایران بخصوص مال مجیدی که تو جشنواره های مختلف مطرح شدند.

ولی کسی حتی نخواست نام ایران رو بشنوه چه برسه به اثر ارسالیش.

منظور من این نیست که فیلم فرهادی شایسته جایزه نیست. منظور من اینه که به حسابی جز فیلمش جایزه دادند.

impossible is nothing

آدم مادر که می شه،( در مورد پدرش هم صادقه) یاد می گیره که باید غیرممکن رو امکانپذیر کنه.

واسه همین بهشت زیر پای ماست.

ناراحتم.

به من می گه دخترت خوشگله؟

می گم زشت هم باشه به چشم من خوشگله.

می گه یک کم هم به تو رفته باشه خوشگله.

بعد من الکی دلم می گیره. به نظر شما الکی دلم گرفت؟ یا حق داشت؟

آمار روزها

من خوبم.

روزها ساعت ۹ پا می شم، بجز ساعت ۵:۳۰ و ۶:۱۵٫ از ۹ دنبال صبحانه درست کردن هستم و بالاخره ساعت ۱۰:۳۰ می شینم پای میز.

هزار باری هم این وسط بلند میشم، یک سری به کار کارگرم بزنم، کمی به روش لبخندبزنم تا راضی باشه یک وقت به سرش نزنه بخواد بره.

ساعت ۹ که رسما از خواب پا می شه لیلی پوت، اول یک نق و نوق، بعد صبحانه اش بعد هم کار کثیفی. بعد که تازه شده یک دختر با خلق خوب وقت بازی می رسه.

بعد کارگرم میاد، بعد برنامه ریزی و یادآوری های روزانه. و بالاخره صبحانه با چایی یخی که تو مایکروویو گرم می شه.

چند وقت پیش رفته بودم دهلی. خیلی جا خوردم. خیلی بهتر و تمیز تر از جاهای دیگه ای از هند بود که من دیده بودم. البته باید هم همینطور می بود. بالاخره پایتخته. خیابون های خیلی پهن، با تابلو های نام های خیابون ها. مراکز تجاری بسیار مجهز و مجلل( مال شهر ما دیدنی هستند. هر کی از ایران میاد کلی کیف می کنه. دیگه ببنیدی مال دهلی چی بود).

حس من با دیدن و رفتن به دهلی مثل کسی بود که مثلا از یک شهر کوچکی تو ایران فرض کنید شیراز میاد تهران.

مردمش خیلی شیک پوش. قیافه من با  ژاکت و یک تونیک مثال کوزت بود.

مردمش خوش قیافه. نه لزوما زیباروی مثل ایرانی ها ولی خوش قیافه. جنوب هند مردمش علاوه بر این که پوست خیلی تیره دارند ولی فیزیک بدن و صورتشون هم با شمال هندی ها فرق داره. خیلی ریز نقش و خیلی زشتند.

توی همین دوستان خودمون هم هستند افرادی که علاوه بر زشتی صورت ترسناکی دارند. ولی شمال هند این طور نیست.

قسمت شد و تو یکی از برنامه های خانه فرهنگ هم به مناسبت روز دانشجو شرکت کردم.

مجری برنامه اومده یک نوشته ای رو خونده و شرح مختصری از واقعه روز دانشجو داده.

اسم دانشکده فنی رو می بره و من حس می کنم همه دارند به من نگاه می کنند!!( خودشیفتگی!)

بعد آخرش می گه  حمله گارد شاهنشاهی به دانشکده فنی منجر به  مرگ سه نفر شد.

خیلی زور داشت. رنگ به رنگ شدم. منجر به مرگی هر روز زندگی اتفاق می افته. اولین بار بودکه من همچین عبارتی رو در شان سه شهید روز دانشجو شنیده بودم.

یکی از مقامات ایران در هند هم به سخنرانی، چرت و پرت گویی، یاوه گویی، گزاف گویی.. پرداخت. آخه کسی نبود بگه پدر من شما که بلد نیست حرف بزنی کی گفته بری اون بالا و از جریان فتنه و انحرافات زمان امام حسین که در مسیر ولایت مداری نبود حرف بزنی؟؟

از نظر دستوری هم صحبت های ایشون ایراد داشت.

حالا مجری هم موقع دعوت یکی از حضار می گه از جناب آقای ایکس خواهش می کنم با صحبتهای شیواشون نوید بخش مسایل مختلف روز دنیا باشند!!!

شما اگر این جمله رو فهمیدید من هم فهمیدم!!

چطور می شه نوید بخش( یعنی پیام  آورشادی) مسایل مختلف بود؟

در راستا و ادامه پست قبلی عارضم که همچین مقامات و مجری هایی داریم ما!

“خانومی”!!

زنگ زدم برای یک سری کار به کنسولگری، فهمیدم یکی از کارهام به شکلی که من می خواستم نمی شه . این هم جواب کنسول:

خوب این طوری نمی شه، “خانومی”!!!

یکی بگیره منو!!!

لطفا آستین بالا بزنید.

همین بغل گوش ما هستند.

راه دوری نمی ره.

http://sandoghhemat.ir/

من از آن لحظه که در بند توام آزادم

تعریف از خود هم باشه حالا!!

دیروز من چه کردم!!!

آب لیمو گرفتم( آخه فصل لیموی درشت و ارزون شده) مربای توت فرنگی پختم، کیک پرتقال و آناناس هم پختم.

دو بار ماشین رو روشن کردم

لباس های لی لی پوت رو شستم و اتو کردم

( حساب نمی کنیم چقدر خودش روشستم و بوس کردم)

آشپزخونه رو وایتکس مالی کردم

به ترجمه  کتابم رسیدم

روی طرح هام هم کلی فکر کردم( بدون نیاز به حضور در دستشویی!!)

خلاصه

یک روز با برکت داشتم.

فقط کوکب خانوم زن با سلیقه ای است بود؟

یک مربا توت فرنگی درست کردم….

خداست!!!

طوفان مغزی؟؟؟!!!

کله من علاوه بر اینکه گنده است و هر از گاهی( خیلی کم) بوی قورمه سبزی می ده، پره از ایده و فکر های بکر.

انقدر که وقتی می خوام عملیشون کنم سمیه کم میارم.

به محسن می گم من باید برای اجرای طرح هام نیرو استخدام کنم.

می گه خوب بکن.

می گم آخه هیچ نیرویی “سمیه” نمی شه.

من می دونم چی و کجا و چطوری باید انجام بشه. بعد اگر بخوام این کیفیت رو برای کسی باز کنم باید کلی حرف بزنم و شرح بدم و در واقع یک سمیه دیگه تعریف کنم و بسازم.

کاش می شد چند تا سمیه از بغلم می زد بیرون.

ادیسونی می شدم واسه خودم.

Add to Google Reader or Homepage