سلامتی و امنیت، دو نعمت ارزشمند

دیشب افطاری ۵ تایی نشسته بودیم و حرف می زدیم.

جاری و برادرشوهر با بسته توری که من و محسن بعنوان هدیه عروسیشون بهشون هدیه کرده بودیم به کشمیر سفر کرده بودند.

از سفر کشمیرشون می گفتند از زیبایی های بی نظیر منطقه، سادگی و بی آلایشی مردمش، از حضور ارتش هند در همه جا تا صنایع و دستی و زعفران و خوراکی هایی که خوردند.

بحث به حمله های داعش و شرایط منطقه کشیده شد.

می گفتم ما نشستیم اینجا قدر امنیتی که داریم رو نمی دونیم.

نمی فهمیم که اصلا امنیت چی هست چون نه ازدست دادیمش نه حتی تهدید به از دست دادنش شدیم.

از دوران جنگ براشون گفتم، از تصرف خرمشهر و بعد هم از آزادیش.

خوشبختانه روز سالروز آزادی رو امسال ایران بودیم و محسن بزرگداشت اون روز رو دید.

برادرشوهر می گفت من از یکی از ارتشی های هند پرسیدم چی باعث می شه تو این ارتفاع بلند ( دامنه های هیمالیا) تو این فشار کم و سختی( برادرشوهر و جاری ۶ ساعت سوار اسب بودند تا به منطقه بکر دیدنی برسند) خدمت کنی؟

سرباز گفته بود امنیت مردم کشورم.

من نباشم از همین مرز رد می شن و بلا سر مردم میارند.

خانواده خودم اول از همه از دست می روند.

بعد من گفتم ببینید الان ترکیه، عراق، کشورهای حاشیه خلیج فارس، افغانستان پاکستان همه به نوعی درگیری یا پتانسیل درگیری داخلی دارند، الا ایران.

یعنی ایران الان امنترین و با ثباتترین کشور منطقه است.

هر روز صبح از خونه مردم میروند بیرون دنبال کار و زندگی. شب هم به خونه برمی گردند و سرشون به زندگی شخصی گرم می شه.

اختلافات  سیاسی و مشکلات اقتصادی هست ولی تهدید جانی نیست.

برادرشوهر و جاری از سفر پارسالشون به کراچی گفتند.

گفتند اصلا نمی شه به تنهایی و بدون ماشین از خونه بیرون رفت.

به هیچ وجه طلاجات و اشیا قیمیت و حتی ساعت نمی شه دست انداخت.

موبایل و دوربین هم نمی شه دست گرفت.

مثلا زدند که عروسی نوه خاله بابا بوده و اونا هم تمام طلاها رو از صندوق بانک آورده بودند خونه.

چند تا اراذل خیلی راحت با مسلسل( کلت کمری هم نه) وارد خونه می شن همه رو یک گوشه جمع می کنند، تمام طلاها رو به اضافه تمام لباسهای عروسی( دیگه باید براتون روشن شده باشه که لباس های عروسی هم زیادند و هم خیلی گرون) جمع می کنند و می روند.

یک آب خنک هم روش.

قدر امنیتی که داریم رو بدونیم و شاکر باشیم.

اگر من الان نشستم اینجا و براتون می نویسم و شما فنجون چایی کنار بیسکوییت دستتون دارید تو محل کارتون متن من رو می خونید، همه اش از امنیتی هست که براش هزینه می شه.

لطفا بحث اختلافات سیاسی و غیره رو نکنید. نگید فلانی چند ساله زندانه و گرونه اله و بله.

من فقط دارم روی امنیت کشور حرف می زنم.

 

واقعیتی که فراموشمون شده.

***********

من الان با دمم و دم محسن هم گردو می شکنم!

لی لی پوت، هم پوشکش رو گذاشت کنار هم شیشه شیرش رو و هم اینکه تو تخت خودش می خوابه.

یعنی یک مادر بچه این سن و سالی دیگه چی باید بخواد؟!

 

پیر شدم

من پیر شدم.

حوصله و توان قبل رو ندارم.

واقعا ندارم.

چند روز پیش ۳۵ سالم تموم شد.

یعنی الان من در روزهای اولیه ۳۶ سالگی هستم.

کاری ندارم که ته دلم خیلی کمترم، ولی خوب باید با اعداد یک جوری کنار اومد.

**********

دو سالی هست که محسن یاد گرفته روز تولدم رو یادم باشه.

امسال یادم نبود.

پارسال که تو بحبوحه عروسی بودیم از کافی شاپ یک هتل ۵ ستاره بسیار شیک و محبوبم یک چیز کیک خریده بود.

و البته دور همی توی اون خونه شلوغ خیلی چسبید.

امسال هم برام یک ساعت خرید.

انقدر اهل هدیه خریدن برای من نیست که کلا هرچی بخره من ذوق میکنم.

خسیس نیست ها اهلش نیست.

**********

امروز رفتیم برای لی لی پوت دیدن مهد کودک.

انقدر تعریف مهدهاو پیش دبستانی های مونتسوری رو شنیده بودم که قاطع گفتم باید بره مونته سوری.

یک مهد خیلی خیلی خیلی تمیز و مجهز و کاملا مطابق با سیستم مونته سوری نزدیکی خونه مون هست.

ولی

شهریه اش خیلی بالاست.

برای کل سال باید مبلغی حدود ۲۵۰۰ دلار بدیم.

البته گمانم ایران هم همین باشه.

توی راه برگشت من و محسن بحث کردیم که چطوری ببریم و بیاریم.

من گفتم صبح ها تو ببر ظهرها من میارم.

می گه چرا باید همچین جایی بره که نیم ساعت تو راه باشیم؟ چرا همین مهد دم خونه نره؟

بهش می گم می دونه کیا می روند مهد دم خونه؟

زنهایی که می خواهند بچه هاشون رو از سرشون باز کنند، هدف آموزش و یادگیری بچه اشون نیست. یک جایی که چند ساعتی بچه رو نگه داره و حالا کوفتی هم یاد گرفت گرفت نگرفت مهم نیست.

مثال زدم که پسر همسایه امون که دو سه ماهی از لی لی بزرگتره اونجا میره.

حالا این خانواده همیشه خدا توی ساختمون پا برهنه راه می روند، پسربچه لباس نا مرتب می پوشه و ظاهرش هم آراسته نیست.

کلا خیلی راحت!

به محسن می گم واقعا لی لی باید با این سر یک کلاس بشینه؟

بعد مهد پایه دبستانه. ( توی هند) یعنی اگر مهد خوب بره مدارس بعدی بهش پذیرش می دهند.

*******

براش مثال می زنم که برادرشوهرم( شوهر جاری کوچیکه) چطور بخاطر نا پختگی و ندانی خانواده استعداد فراوانش به کشاورزی و دام پروری هدر رفت و من یکی افسوس می خورم که اگر یک نفر بود که خوب راهنمایی می کرد این آدم می تونست یک کشاورز یا دام پرور صنعتی بسیار موفق بشه.

**********

بخاطر کمر درد و پادردم نمی تونم خیلی رانندگی کنم.

راضی شده که راننده بگیره که من رو همراه لی لی ببره و بیاره

جو گیر نشید که ما خر پولیم.

نه نیستیم.

اینجا این چیزها خیلی ارزونه.

**********

هنوز از شهریه خبر نداره. با اینکه مهد براش ایمیل زده ولی هنوز دقیق نشده.

بهش می گم باید سرمایه گذاری کرد.

دبستان های هند بالای ۵۰ تا دانش اموز تو هر کلاس دارند و مدارس خوب هم فقط به شرطی که مهد خوب رفته باشند شاگرد قبول می کنند.

تازه با مصاحبه و امتحان ورودی.

*******

رفته بودم مهد با یک مادر دیگه آشنا شدم.

فهمید ایرانی هستم گفت من هم پارسی هستم. یعنی زرتشتیم. گفت از کجای ایرانی؟ گفتم تهران . گفت من آرزو دارم برم و آتشکده رو زیارت کنم.

گفتم آتشکده یزد؟ گفت آره.

گفت من زرتشتیم ولی همسرم بنگالیه.

گفتم پس مناسبت های باستانی رو جشن می گیری؟ گفت متاسفانه یادمون رفته.

بهش گفتم خوب من یادت می دم.

ما ایرانی ها هنوز هم به اغلب رسوم باستانی پایبندیم.

نوروز برای ما خیلی خیلی برجسته است.

چشمهاش برق زد گفت نوروز؟

چظرو؟

مگه؟ فکر کرد من هم زرتشتیم.

گفتم من ایرانی مسلمانم.

ایران همه نوروز رو جشن می گیرند.

شماره تماس هم رو گرفتیم.

اسمش شرمین بود.

***********

فردا قراره نقاش بیاد آشپزخونه قدر اپسیلون من رو رنگ بزنه.

درهای حموم رو هم همینطور.

***********

مادر محسن هنوز هند نیست.

قراره یک ماه دیگه بیاد.

من بهش آلرژی پیدا کردم.

نگید سر حرفهای جاری هست.

از چند ماه قبل این آلرژی شروع شده بود.

به محسن هم گفتم.

به من حق می ده.

************

عکس عروسیمون رو از روی تنبلی روی یخچال زدم.

خیلی رومانتیک نه؟

قیافه هر دومون تغییر کرده.

محسن چشمهاش گودتر رفته ، موهاش کمتر شده، من هم پوستم چروکیده.

تو ریش محسن موی سفید در اومده.

موهاش هم تک و توک .

اما من هنوز موی سفید ندارم.

********

دخترک شده مونس من.

اگر در کمدش رو باز کنم دوست داره همه پیرهن هاش رو بدم تا تنش کنه.

طی یک اقدام ضربتی دستش به لوازم آرایش من می رسه و همه رو ناکار می کنه.

من خواب بودم.

محسن صدام می زنه می گه بیای ببین چی شده؟

خط چشم خیلی گرونم، قدر یک نقطه کلی پول داده بودم براش با یک حرکت انگشتش خالی شده.

رژلبها شکسته.

رژ گونه ترک خورده و از ظرفش ریخته بیرون.

مداد ها هم همینطور.

بماند که مداد رو به چشمش هم زده بود.

 

چیزی بهش نگفتم چون نمی فهمه. به محسن می گم چرا جلوش رو نگرفتی؟

گفت فکر نمی کردم مهم باشه؟

بهش می گم حالا لوازم به جهنم، نمی گی اینا برای بچه ضرر داره؟ ممکن بود کور بشه.

*******

هرچند این روزها  کمی بی حوصله شدم.

شاید بخاطر اینه که داره یاد می گیره بره دستشویی، و خیلی کارهای دیگه.

بهش بستنی دادم.  یک دستمال کاغذی هم دادم تا دهنش رو مرتب پاک کنه.

دستمال رو گرفته پیچیده دور قیف بستنی،

نشسته روی چهارپایه قرمزش،

مجله تام و جری رو هم با یک دستش گرفته، با اون یکی دستش هم بستنی لیس می زنه.

یک پاش رو انداخته روی اون یکی پاش.

یک مجله خون حرفه ای.

تا بیام عکس بگیرم ازش می فهمه .

***********

 

بچه ها باز هم مواظب باشید

هرگز وقتی کمر درد دارید به تماشای بازی ایران و آرژانتین ننشینید!

حرکتهایی چون بالا و پایین پریدن! حرکت های دورانی دست!

جیغ های بلند!

نیم خیز شدن

نه تنها تاثیری در نتیجه بازی نخواهند داشت بلکه شب تا صبح بر کمر درد شما خواهند افزود!

بنیاد امور تشویق کنندگان با کمردرد!

*********

باخت قوی و دردمندانه ای بود.

گلایه جاری

خاطرتون باشه نوشته بودم تو این پست که آمی چه الکی به جاری گیر داده بود.

نمی دونید برید بخونید.

خوب من همون موقع یعنی حوالی همین روزها پارسال که جاری تازه عروس بود و دو ماه نبود خونه ما اومده بود به آمی جلو بقیه اخطار کرده بودم که الان داره تعریفت رو می کنه و خیلی براش محترمی خرابش نکن.

خوب گوش نکرد و خودش رو خراب کرد.

خیلی هم خراب.

یعنی الان جاری کمترین تعریفی از آمی نمی کنه. چون آمی چنان مادرشوهر بازی درآورده و حالش رو گرفته، یعنی یک صورت جدیدی از آمی که من سراغ نداشتم ، دیگه جاری ازش فراریه.

وقتی از ایران برگشتم جاری سفره دلش رو باز کرد.

من کمابیش حدس می زدم ولی خوب اینکه دختر به این کم حرفی کلی حرف برای گفتن داشته باشه یعنی کلی سرش اومده که نطقش باز شده.

آمی شده تقریبا همون مادرشوهر تیپیکال هندی.

جاری بیچاره پارسال که آمی برای عروسی خواهر شوهر پاکستان بود در راستای اینکه نشون بده که این خونه رو خونه خودش می دونه و ایضا دستی به سر و روی خونه بکشه یعنی دقیقا همون کاری که من کردم و تازه من به مراتب شدیدتر و تغییرات من بسیار بسیار بسیار عمیقتر بود ، می ره جای ادویه ها رو عوض می کنه. منظورم ظرف ادویه ها بوده.

میره بازار و با سلیقه چند تا شیشه یک دست می خره و ادویه ها رو می ریزه توش.

بعد به توصیه من که بهش گفته بودم یک طبقه تو انباری خالی کنه، عمل کرده بود و وسایل کیک پزیش رو چیده بود توش.

من بهش گفتم ببین چه ظرفهایی چندان استفاده نمی شه اونا رو جابجا کن برای کیک پزیت جا باز کن.

خوب یک حرکت تاکتیکی که من همیشه دارم و جاری از روی کاملا سادگی و کلا بی سیاستی و کلا بی ذوقی و بی دور اندیشی عمل نکرده بود باعث شد که امی بشه اونی که امروز هست.

من وقتی تغییری رو ایجاد می کنم با کلی ذوق و شادی و تعریف توی خونه معرفی می کنم. طوری که اگر طرف خوشش هم نیاد که میاد باز توی شرمندگی می پذیره( البته واقعا تا به حال موردی نبوده که بقیه کف نکرده باشند)

بعد هم وقتی چیزی رو من جابجا می کنم حتما به بقیه می گم یا با هماهنگی اونا جابجا می کنم تا بدونند چی کجاست.

بالاخره خونه اوناست یک وقت گیج نزنند و کلافه نشوند که چی کجا رفته.

خوب جاری این کار رو نمی کنه.

آمی روز اول میاد آشپزخونه و می بینه شیشه ها عوض شدند.

چیدمان توی انباری هم کمی خیلی نه ها یعنی از ۴ طبقه فقط یک طبقه عوض شده.

حالا خدا می دونه هیچی که آمی بخواد استفاده کنه از دستش دور نمونده بود یعنی اصلا به وسایل مورد استفاده امی دست نخورده بود ولی آمی بجای تشویق با اوقات تلخی و لحن خیلی تند و صورت بسیار برافروخته و در حالیکه با غیظ راه می رفت گیر داد و ایراد گرفت و من از حرفهاش فقط این یک تیکه رو فهمیدم.

معلوم نیست چی کجاست!

خوب گفتم که وقتی صحبت تخصصی باشه من نمی فهمم.

ولی از لحنش فهمیدم که خیلی شاکیه و از سکوت و خجالت جاری هم فهمیدم که امی هر چی گفته خیلی بد بوده و بدتر اینکه جلوی من سرش داد زده.

وقتی چند روز پیش جاری سفره دلش رو باز کرد دیدم باید چند نفری بیایم جمعش کنیم.

تمومی نداشت.

گفت اون روز شما نفهمیدید چی گفت.

گفت من سی سال تو این آشپزخونه هستم الان هیچی به هیچی!

یعنی اینکه تو از گرد راه رسیدی و همه رو جاروب کردی و می خوای من رو از خونه بندازی بیرون.

من فکم باز.

برای اینکه تمام مدت خواستگاری و روزهای عروسی که رسمه کنار عروس توی تالار و جلوی مردم یکی کنار عروس باشه من تو گوشش می خوندم که آمی خیلی هوای عروس رو داره که واقعا هم داره و من متعجب که چرا امی این رفتار ها رو کرده.

نکنه یک وقت جاری فکر کنه من دروغ گفتم؟

یا اینکه می دونستم امی این شکلیه و خواستم از اینکه خودم تو همچین مصیبتی هستم شریک پیدا کنم تا از تنهایی درآم؟

جاری گفت  آمی به من زور می گه. به زور می گه فلان لباست رو تن نکن.

به زور می گه این النگو رو ننداز.

به زور می گه اینجا برو و اونجا نرو.

من به شوهر گفتم اگر میبینی اتفاقی نمی افته نه که دلیلی برای دعوا نیست فقط من هستم که کوتاه میام و هیچی نمی گم( راست می گه).

ولی وقتی بچه دار بشیم قطعا به مشکل برخواهیم خورد.

قبل از رفتن ما به ایران آمی یک سفره نذر می کنه که بسیار به ما بد می گذره برای اینکه قصیده خونی محلی ها تموم نمی شده و سفره ای که قرار بوده فقط دو ساعت باشه بیش از ۴ ساعت طول کشید و من با کمر درد و بچه و گرمای خونه و زبون نفهمی( من از مجالس اینجا متنفرم. )داشتم دیوونه می شدم.

بعد عین همون همون شب برای مردها تکرار شد و واقعا خسته کننده بود.

طبق باور هندو ها زنی که عذر شرعی ماهانه داره شیطون توی جلدش رفته و نباید به هیچ خوراکی دست بزنه.

بعضی از اقوام حتی صورتشون رو رنگ خاصی می زنند تا زمین و زمان بفهمند که بنده خدا معذوره و الان شیطان زده است خطر خطر!

از قضا روز سفره هم جاری معذور بوده و امی اجازه نمی ده روی همین حساب هندو ها که شدیدا تو فرهنگ تشیع وارد شده( دلیلی برای بی علاقگی من به باور عملی تشیع اینجا) دست به هیچ کاری بزنه

در حدی که وقتی غذای سفره داشته توی آشپزخونه آمامده می شده جاری حق نداشته توی آشپزخونه حضور داشته باش.

حالا همه این رفتارها با حساب اینکه محسن هم توی خونه است و می فهمه داستان چیه.

من اگر بودم می مردم از خجالت.

جاری چی کشید رو نمی دونم.

محسن به من می گه چرا جاری کاری نمی کنه بهش می گم بخاطر عقاید منور مادرته.

من هم که شرایط جسمیم اصلا اجازه نمی داد کار سنگین بکنم و تازه ترتیب کارها رو هم نمی دونستم نتونستم کمکی بکنم.

آمی اغلب کارها رو می کنه و در نتیجه خسته می شه.

یعنی دهنش صاف!

عصری که من می رم اتاقم دم غروب محسن به گوشیم زنگ می زنه با غیظ میگه نمیای پایین؟

می گم برای چی بیام؟ مجلس مردونه است!

نگو رسمه که سفره نذری رو باید با روش خاصی برچید.

خوب من چه می دونستم! بار اول بود به این مفصلی سفره می انداختند. کلی مهمون بود و غذا هم از بیرون سفارش داده بودند.

محسن هم توضیح نمی ده چرا من باید بیام پایین و من هم خیلی دلخور می شم که سرم داد زده.

( محسن خیلی خوش اخلاقه فکر بد نکنید کلافگی مادرش آمپرش رو برده بود بالا)

میام پایین محسن می گه باید سفره رو جمع کنیم.

حالاباز ناشی گری می کنه نمی گه که باید با احترام و قداست و این حرفها آروم ظرف غذاهای نذری رو برداریم.

من فکر کردم من رو صدا زده واسه جمع کردن سفره ای که از ساعت ۱۲ تا ۸ شب رو زمین بود.

با غیظ ظرفها رو برمی دارم و با حالت پرت می گذارم روی میز.

با محسن هم حرفی نمی زنم.

حالا برادرشوهر و جاری و آمی هم شاهد.

حالا میخوام اینو بگم.

جاری گفت آمی عجله ای برای سفره انداختن نداشت. دلیلش این بود که می خواست بره از هند بیرون خواست سفره ماه شعبان رو جلوتر بندازه در حالیکه درست یک ماه بعدش از هند رفت!

من چشمهام گرد! چون واقعا دلیل همین بود!

جاری گفت اگر چند روز صبر می کرد من دیگه معذور نبودم و همه کارها رو خودم می کردم.

شما متوجه نشدید آخر شب انقدر خسته بود که مرتب می گفت عروسهام هیچ کاری نکردند در حالیکه شما نمی تونستید و من من رو هم خودش نگذاشت ولی غرش رو به من زد.

راست می گه.

گله زیاد کرد. ولی کاملا معلومه که دیگه آمی اونی که تو نظرش دو سه ماه اول بود نیست.

به محسن گفتم. انصاف نیست که برای تغییری که من توی خونه پیاده می کنم کلی تشویق و تمجید بشم و دقیقا همون کار رو جاری می کنه پاتک می خوره.

می خوام بهت اخطار بدم که اختلاف شروع شده و اگر دیدی روزی برادرشوهر خواست خونه اش رو جدا کنه بدونی از کجا شروع شده.

از زورگویی مادرت.

****************

آمی خیلی رو اعصاب من هم هست. یعنی خیلی. ولی از من حساب می بره و خیلی چیزی نمی گه.

جاری مثل منه و خوراکی ها و امکانات خوبی توی استاندارد زندگیش تعریف شده. چیزهایی که برای آمی بسیار پر هزینه هستند.

مثلا آمی میره برنج کیلویی ۲۰۰۰ تومنی می خره که بسیار ریز دانه و بدمزه است.

ولی من برنج ۴۰۰۰ تومنی می خرم. فرقش خیلی نیست ولی مزه و کلا کلاس زندگی رو بالا میبره.

این درحالی هست که وضع مالی خانواده در سطح بالایی هست.

از دعواهای من توی خونه اینه که وقتی توانش رو داریم برای چی پول ها رو جمع کردیم؟

چرا باید خورد و خوراکمون در سطح زندگی و شانمون نباشه؟

آمی میره از بازار خیلی محلی و فقیر نشین سبزیجات می خره که پژمرده هستند و نصف بیشترش دور میره و بعد به من و جاری که از یک فروشگاه تمیز خرید می کنیم خرده می گیره که ول خرجیم و من ( آمی) صرفه جویی می کنم.

جاری اینا رو گفت.

خنده ام گرفت.

بهش گفتم پارسال که امی و خواهرشوهرکوچیکه آمریکا بودند خواهر بزرگه بس که نابغه بوده روز برگشت رو فراموش می کنه و بلیطشون می سوزه.

محسن مجبور می شه دقیقا شب سال نوی میلادی که اوج گرونی بلیطهاست بلیط یک طرفه امارات بخره اون هم دوتا هر کدوم به قیمت ۱۱۰۰ دلار.

داغ کردید نه؟

گفتم انگشتر برلیانش رو گم و کرد و برای عروسی برادرشوهر خیلی راحت رفت یکی دیگه خرید؟

یعنی انگار گوجه فرنگی می خواست بخره. به همین راحتی.

به جاری می گم همون یک بلیط یک طرفه شب عید عوض تمام صرفه جوییهایی که تو عمرش سر سبزی خریدن کرده بود درآومد.

*************

خوب حال کردید دیگه یک پست بلند بالا نوشتم. برای دو سه هفته ای باید بس باشه!

راستی از این به بعد اگر کسی توی پست ازدواج کامنت جدید بگذاره که قبلا من یا بقیه دوستان به کرات جوابش رو داده باشیم فقط تایید می کنم و اصلا جواب نمی دهم.

چون تاکید کردم که کامنتها رو بخونید ولی کسی حال نداره ۸۰ تا کامنت رو خونه.

برای تماس خصوصی با من می تونید همینجا کامنت بگذارید و قبلش بگید خصوصیه.

نظرات اینجا تاییدی هستند من متن نظرتون رو منتشر نمی کنم ولی جواب خودم رو می نویسم.

یا اینکه ایمیل بزنید.

واقعا آیکون ایمیل آیدی من آشکارنیست که این همه می پرسند ایمیلم چیه؟ زیر ستون آرشیو ماهانه است.

شبتون خوش.

 

سلام من برگشتم!

خوب چوب ها بالا اگر می خواید من رو بزنید، من از خواب بهارانه بیدار شدم!

حالا اینکه کجا بودم و اینا بی خیال بیایید خبر دست اول!

عضو جدید کوچکی داره به خانواده محسن اضافه می شه.

بله درست حدس زدید.

یک کوچولو.

البته فکر کنم از محتوای پستهای قبلی بو برده باشید ولی خوب تا اتفاق نیفته که قطعی نمی شه!

بارداری شرایط سختی رو داره  بخصوص وقتی از خانواده خودت دور باشی و چیزهایی رو بخوای که اونا بتونند راحتتر براتون فراهم کنند.

با محسن که حرف می زدیم به این نتیجه رسیدیم باید یک می نی بوس برای خونه بخریم چون دیگه جا برای صندلی ماشین بچه نمونده!

پارسال که همین موقع ها عروسی خونه مون بود صندلی ماشین نوزادی لی لی پوت دوباره از انباری دراومد و در اختیار خواهرزاده محسن قرار گرفت.

حالا دارم فکر می کنم اگر دوباره همه جمع شوند فقط یک ماشین صندلی بچه است که باید اجیر بشه!

من خوشحالم.

خیلی از این کوچولوی تو راهی خوشحالم.

>

.

.

.

.

محسن داره برای بار چهارم دایی می شه!

چیه فکر کردید خودمون رو می گفتم؟!

بابا خواهر محسن بارداره. قراره به زودی بچه اش به دنیا بیاد.

حالا گوش کنید واکنش بقیه رو.

مادر محسن اولین کسی هست که از خانواده می فهمه دخترک بارداره. گوشی رو برمی داره و به بابا زنگ می زنه و می گه مبارکه که داری چند باره پدربزرگ می شی!

از آنجا که خواهرشوهر بزرگه سابقه درخشانی تو بچه داری پشت هم داره، یعنی فکر کنم توی ۶ سال از ازدواجش که می گذره فقط یک ماه رمضون تونسته روزه بگیر، بابای محسن فکر می کنه که باز دختر بزرگه حامله است!

داد و بیداد که بچه آخرش هنوز دو ساله نشده و این باز بچه دار شد؟

عقلش کجا رفته اخه!

اینا تو کله اشون چی می گذره!

مادره هم می گه بابا این دفعه کوچیکه است نه بزرگه!

و البته که بابا هم خوشحال می شه.

بعد مادره به برادر بعد از محسن زنگ می زنه و می گه مبارکه داری دایی می شی باز!

برادر هم عصبانی که به این دخترت بگو بسه دیگه!

چه خبرشه! چه اوضاعیه!

کی میاد این همه بچه پشت هم بیاره!

که مادره هم می گه بابا کوچیکه حامله است نه بزرگه!

وقتی با خواهر بزرگه حرف می زدم بهش گفتم ببین دیگه دست همه اومد که اگر بخوای بعدی رو هم بیاری باهات چطوری رفتار می کنند و چه مراسمی حامله زنونی در انتظارت هست پس از این فکرها به سرت نزنه!

************

ما خوبیم شکر خدا. ایران بودم.

خوب بود.

طبق روال دو سال قبل ایران شناسی این سال هم رو به زودی تقدیم می کنم.

خوش باشید.

***********

جاری کوچیکه تو مدتی که نبودم دلش برام خیلی تنگ شده بود و البته پر از دست آمی.

می گم حالا.

قابل عرض!

یک وقتهایی به مادرمون می گیم خوب دیگه چه خبر؟

می گه هیچی مامان جان قابل عرض!

یعنی واقعا هیچی تو چنته نیست که بشه گفت!

حالا من هم می گم قابل عرض!

*********

یک سفرنامه بمبی به زودی می نویسم.

اما اینکه “به زودی” کی باشه خدا می دونه!

*********

ممنون از سرزدنهاتون.

:)

سال نو و اتفاقات نو

اولا که سلام و سال نو به همه تون چه خواننده های خوب چه بد مبارک باشه.

من که بخیل نیستم دست خداست که سال رو چطوری رقم بزنه برای همین برای همه اونهایی که کارشون جز بد و بیراه به این وبلاگ نیست و مرتب هم سر می زنند و خوشبختانه بقیه دوستانشون رو هم خبر می کنند و به بالاتر رفتن امار وبلاگ( عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد اینه ها!) کمک می کنند آرزوی سال خوب می کنم.

هرچند کا واجب شد طبیعت را مکافات!

الغرض که سال رو تحویل گرفتیم انشالله که بخیر و شادی و دل خوش هم به خدا پس بدیم و سال بعدی رو تحویل بگیریم.

اما…

یک اتفاقی افتاده

یعنی من فکرش رو نمی کردم

اصلا امسال که اینطوری شروع شده باشه دیگه ببین بقیه اش چی می شه.

من ناامید، جدا بریده از راه علاج و درمان،

منی که جدا هر تلاشی می تونستم بکنم کردم تا این مشکلم برطرف بشه،

بالاخره گره از کارم باز شد.

.

.

.

خوب حوصله کنید بیاید پایین!

کی بورد لپ تاپم نو شده!

یعنی آکبند!

فابریک اصل کارخونه!

وای نمی دونید انگشتانم روی کی بورد می رقصند!

حال می کنم اسپیس بار می زنم!

اصلا بی دلیل می زنم بس که هی اون بیلبیلک پلاستیکی وسطش رو با انگشت اشاره فشار دادم!

فاجعه می دونید تا چه حد بود؟

لی لی پوت نه تنها اسپیس بار رو کنده بود،

نه تنها قلاب های فلزی رو هم کنده بود( چطوری رو واقعا نمی دونم!)

نه تنها بیل بیلک های پلاستیکی ( همون بالشتک های تکیه گاه فنری) رو شکونده و بعد گم کرده بود

بله اون بالشتک قدر عدس نایلونی پلاستیکی زیرش رو هم با ناخنش کند!

یعنی فقط یک نقطه لمسی موند!

من و محسن به دست و پا افتادیم تا همون هم گم نشه!

خلاصه

دوران شب سیه تموم شد!

می دونم می دونم، اشک تو چشماتون حلقه زده،

حالا برید خوش باشید که خدا بخواد زود به زود آپ خواهم کرد!

( از اون وعده های سر خرمنی ها!)

 

خونه تکونی

عید امسال رو ایران نیستم.

نمی دونم با چه حالی می خوام سال رو تحویل بگیرم.

*********

خونه تکونی خوب پیش می ره.

پرده ها رو شستم، امثال تخفیف دادم و بخاطر کمر دردم اتو نکردم.

توری ها رو هم با خط و نشون من شسته شدند.

لباس زمستونی ها جمع و تابستونی ها رو.

کلید پریز ها هم دستمال کشیده.

ملحفه ها همه شسته .روفرشی  ها هم.

همین طور روکش مبلها که دست دوز منند و هر بار آمی روشون دست می کشه به خودم می بالم!

مونده شستن قالیچه ها و مبلها.

***********

آشپزخونه مونده

مثل یک بیماری می مونه با بیماری مسری و خطرناک.

جرات نمی کنم بهش نزدیک بشم.

موندم از کجاش شروع کنم.

********

لی لی پوت بالاخره تو تخت خودش خوابید.

این موفقیت رو به خودم و همسر بدخواب شده ام تبریک می گم.

ما سه تایی

با اینکه به سختی توی تخت جا می شیم. دیگه عادی شده که شبها سه تایی همدیگه رو محکم بغل کنیم و بخوابیم.
باید هر سه همدیگه رو ناز کنیم، ببوسیم، شب بخیر بگیم، برای هم لالایی بخونیم.
هر سه مون

من و لی لی پوت و میکی ماوس

چرا باید در انرژی صرفه جویی کنیم؟ آیا من می توانم؟

من می خوام دوباره از شرایط منابع انرژی در هند براتون بگم.

شاید برای چندمین بار باشه ولی این بار بطور مبسوط می گم.

خیلی خیلی خوشحال می شم و باعث خوشحالی دلسوزان دیگه می شه اگر این پست رو به هر طریقی منتشر کنید تا بقیه هم بخونند و یاد بگیرند و قدر بدونند.

کمی هم طولانیه ولی حوصله کنید.

*****************

آب

آب هند صرفا از باران تامین می شه. با اینکه هند فصل باران داره و چند ماه بی وقفه باران میاد و حتی بچه های دو ساله تو شهر ما رو آب می بره ولی باز هند با کمبود آب شدیدا مواجه هست.

دلیلش هم عدم آبخیزداری مناسبه.

بین ایالتهای هند سر آب دعواست.

سو تفاهم نه.

بحث نه

دعوا

یعنی اوباش بخاطر کمبود آب توسط سیاستمدارها خریده می شوند و شر درست می کنند.

و البته اوباش یکی دو تا نیست.

صد تا هم نیست

ارتشی هست که باعث مختل شدن سیستم اداره کشور می شه.

.

سال قبل شهر ما بخصوص تهدید شدیدی برای کمبود آب رو به خودش دید.

طوری که من سر نماز دعا کردم بارونی که منتظرش بودیم بباره.

همه جا اعلام شد اگر تا فلان تاریخ بارون نباره سدی که آب شهر رو تغذیه می کنه کاملا خشک می شه.

و اون تاریخ هم کمتر از یک هفته بود.

ایالت دیگری که رودی که آب پشت سد رو تامین می کرد راه رود رو بسته بود تا آب برای ایالت خودش باقی بمونه.

پس واقعا در آینده کشورها و حتی استانها سر آب جنگ خواهند داشت و اغراق و خیال پردازی نیست.

خدا خواست و انگار دعاهای مردم رو شنید و درست به موقع بارون رو فرستاد.

*********

آب خانه های مردم هند دولتیه.

یک روز در میون آب به خونه ها میاد و مردم آب رو توی تانکر ذخیره می کنند. یعنی مثل ایران نیست که همیشه آب توی لوله کشی شهری جاری باشه.

آبی که در روزی که نوبت آب نیست توی لوله های خونه جاریه در واقع همونی هست که توی تانکر ذخیره شده و به منبع اصلی شهر وصل نیست.

مجتمع ما تازه پس از ۶ سال تونسته به شبکه لوله کشی شهر متصل بشه و تا قبل از اون که همین سه چهار ماه پیش بود  ما از آب چاه استفاده می کردیم.

البته که سفره آب زیرزمینی بتدریج و با احداث شهرک ۳۰۰۰ واحدی روبرومون شدیدا افت کرد و ما از همون سال دوم یعنی ۵ سال قبل هر روز آب می خریم.

هر روز چندین تانکر آب به مجتمع می آیند.

آب درون سیفون های توالت ها  آب دولتی یا آب خریداری شده نیست.

حتی آب چاه ساختمان هم نیست.

آب حاصل از تصفیه شدن فاضلاب مجتمعه.

یعنی چی؟

یعنی ما توی مجتمع ۸۴ واحدیمون سیستم تصفیه آب فاضلاب داریم که این آب برای آبیاری و سیفون دستشویی ها استفاده می شه.

کدوم مجتمعی داخل تهران تو منطقه غیر از بالاشهر( من تصور می کنم مثلا بالا شهر این سیستم رو داشته باشه)  به نظر شما همچین سیستمی داره؟

***********

آیا هند عقب مانده است؟

************

همسایه بالایی ما چون احمقه وقتی آب قطع می شه شیر آب رو نمی بنده و یکی از ۸ تانکر ساختمون کامل خالی می شه.

نه تنها جریمه می شه بلکه اسمش هم اعلام می شه و همه همسایه می فهمند که این آدم چقدر بی انضباط بوده.

 

عصر اون روز که ما خانومهای همسایه برای پیاده روی تو محوطه بودیم بحث صرفه جویی آب بود.

یکی از همسایه ها انقدر ناراحت شده بود که دستهاش رو گذاشت رو سرش و گفت آخه بحث پول نیست!

آب اصلا نیست که بخوایم ما بخریم؟

**********

من جرات نکردم بگم که توی همین خونه ما  تهران شلنگ آب با یک انگشت جلو، جای جارو و تی حیاط کار می کنه.

***********

توی ساختمون ما تعمیرکارها بطور ۲۴ ساعته هستند.

صبح زود کار فوق العاده شون اینه که ماشین های ساکنان ساختمون رو می شویند و در عوضش دستمزد می گیرند.

شلنگ آب؟ هه.

با یک سطل آب .

من دو سطل ندیدم برای حفظ صداقت نمی نویسم دو تا.

ماشین ها برق می زنند.

کارواش؟

نچ.

حتی شلنگ پرفشار هم نه.

یک سطل آب و ماشین ما صبح به صبح برق افتاده.

تازه تانکر های آبی هستند که برای جمع آوری آب باران طراحی شده اند و بسیاری از خونه های آب بارون رو برای مصرفشون جمع آوری می کنند.

*************

گاز شهری.

یکی از منابع تامین گاز خوراک پزی هند گاز خریداری شده از ایرانه( به نظرم البته)

هند منابع نفتی و گازی زیادی نداره.

گاز بصورت کپسولی در دو نوع دولتی و آزاد فروخته می شه.

آزاد قیمتش حدود سه برابر دولتی هست.

دولتی قبلا هر دو هفته یک بار می شد درخواست داد ولی الان هر ۲۱ روز یک بار و قراره ماهی یک بار بشه

یعنی ماهی یک سیلندر به هر خانواده تعلق می گیره.

**********

درصد بسیار بالایی از مردم هند حتی به همین سیلندر ها هم دسترسی ندارند و از هیزم برای گرما خوراک پزی و حرارت منزل استفاده می کنند.

مثال خانواده شوهر دوستم عنبر که در بِهار شمال هند زندگی می کنند.

بعد ما گاز رو برای تزیین آشپزخونه مون روشن می گذاریم.

واقعا باید آشپزی رو از سر به همه ما یاد بدهند.

خونه من و محسن فقط من هستم که چایی می خورم.

مطمئنم درصد مشخصی از مصرف گاز ایران به همین چایی خوردن های مردم مختص می شه.

یک کتری کوچک یک لیتری دارم.

آب به اندازه اینکه قوری پر بشه و یک کمی هم برای دم کشیدن رو توی کتری برقی یا خود کتری می جوشونم و چاییم رو دم می کنم.

آب آلردی( همینطوری- از قبل) در حال قل زدنه پس واقعا نیازی نیست زیرش رو زیاد کنم چون با افزایش شعله حرارت بالا نمیره و فقط سرعت تبخیر آب بیشتر می شه.

همین!

 

بعد یک دستمال یا حوله یا از این قوری دم کنی های نیم کره ای روی قوری می گذارم و خلاص! چایی من با مصرف کمترین گاز و حتی زمان به بهترین شکل دم می کشه.

**********

من دهلی سفر کردم.

تقریبا هیچ جای هند لوله کشی گاز مرکزی مثل ایران نیست.

اگر هم باشه بطور خصوصی لوله کشی شده یعنی مجتمع خاصی لوله کشی داخلی داره.

بنابراین سیستم گرمایشی مناطق سردسیر بطور غالب گاز نیست.

برق و هیزم  هست.

و البته

البته پوشش مردم.

شهر ما هم زمستون داره ولی به حد خودش.

خونه ما بخاطر اینکه طبقه اول هست و زیرش پارکینگه زمستونها بشدت سرد می شه.

حتی سردتر از بیرون.

من تنها کاری که می تونم بکنم اینه که دو تا شلوار می پوشم، با جوراب ضخیم و دمپایی تو خونه می گردم، از زیرپوش گرم کن و بافتنی استفاده می کنم و حتما سرم روسری می بندم.

دخترم هم همینطوره.

اگر خیلی دیگه سر بشه یک کتری آب رو می جوشونم، درهای اتاقها و دستشویی ها و پنجره ها رو می بندم و می گذارم آروم اون کتری قل بزنه تا هال خونه که توش نشستیم گرم بشه.

یعنی فقط یک جای خونه رو من گرم می کنم.

***********

همه مردم هند این طوری هستند.

توی خونه ها و بیرون از خونه زیاد لباس می پوشند، لخت و عور نمی گردند و بین کنتور برق و گاز مسابقه دوی ۱۰۰ متر برگزارنمی کنند.

************

مردم هند عقب مونده اند؟

***********

برق

برق تو هند بسیار گرونه.

یعنی نزدیک همونی که تو ایران هست و یک کم بیشتر و تازه بدون سوبسید.

برق خونه ما به دلایلی سه فازه و ما حق اشتراک بیشتری پرداخت می کنیم.

تو کمتر خونه ای شما لامپ رشته ای می بینید.

همه از لامپ فلورسنت کم مصرف استفاده می کنند.

چراغ های غیر اضافی حتما خاموشه و اصلا فرهنگ هند خیلی به نور علاقمند نیست. چه روزش چه شبش.

خانواده همسر من به نظرم بسیار تو مصرف برق اسرافکارند.

چون از وقتی که غروب می شه تا وقتی که بخوابند بیشتر چراغ های خونه رو به حساب مستحب بودن روشن کردن خونه دم اذان مغرب ساعتهاروشن می گذارندو من که خاموش میکنم اعتراض می کنند.

نعمت خدا رو هدر می دهند تا به خدا بیشتر نزدیک شوند.

درسته که مستحبه ولی دیگه ۱۰ دقیقه. نه نیم ساعت ولی دیگه ۳-۴ ساعت نه.

برق خونه ما بخاطر استفاده بسیارمن از کتری برقی( واقعا کارم رو راه می اندازه) ۱۲۰۰ روپی می اومد.

من با تعویض سه لامپ ۶۰ وات به دو لامپ ۲۳ و ۲۷ وات تو قبض بعدی برق رفم ۹۵۰ رو دیدم.

خودم باورم نمی شد.

یعنی چیزی حدود ۲۰درصد کاهش.

آب گرمکن خونه ما هم برقیه.

دولت هند به کسانی که از آب گرم کن خورشیدی( سولار) استفاده کنند سوبسید و تخفیف مالیاتی می ده.

خود آب گرمکن گرونه ولی دولت با سوبسید در اختیار خریدار قرار می ده.

در حال حاضر اغلب هتل ها که مدعی هستند آب گرم ۲۴ ساعته دارند از همین سیستم استفاده می کنند.

من تجربه خیلی جالبی از سفرم به آمریکا براتون بگم.

رفته بودیم خرید از مجتمع خریدی مثل شهروند.

بعضی از دالانهای خرید چراغشون خاموش بود.

طوری که اول فکر کردیم که اون قسمت تعطیله ولی تا وارد شدیم فورا چراغ ها روشن شد.

البته تو ایران کم پیش میاد که فروشگاه های بزرگ خالی از خریدار باشند ولی آریکاییی ها طوری طراحی کردند که تا وقتی کسی داخل اون فضا نیست چراغی هم روشن نباشه.

********

مردم هند بسیاربسیاربسیار اهل صرفه جویی هستند.

هم تفکر دینی شون و هم کمبود منابع و هم توان مالی بسیار کم یادشون داده بدون اینکه رادیو یا تلویزیونی بهشون آموزش بده، بدون آینکه آقای ایمنی و بابا برقی و قطره ظهور کنند تو مصرف منابع و حتی مواد غذایی صرفه جویی کنند.

مردم ایران بشدت، بسیار بسیار بسیار مدعی و اسراف کارند.

به دولت اعتراض می کنند همین گاز ور چرا می فروشی به کشورهای دیگه ولی خودشون حاضر نیستند یک بالاپوش بیشتر بپوشند، یک چراغ کمتر روشن کنند، یک جارو دست بگیرند تو حیاط تا صرفه جویی کنند.

و البته ما ملت کوروش کبیریم!

ما تمدن ۲۵۰۰ ساله داریم!

ما اینیم و آنیم!

***********

حالا شما بگید، از نظر فکری کی عقب مونده تره مردم هند یا ایران؟

Add to Google Reader or Homepage