مهمونی و مرغ شکم پر

طسیغاتدختر عمه های محسن از اقصی نقاط دنیا برای سالگرد مادرشون میان.

مادر محسن هم یک مهمونی می ده همه جمع بشن

دو تا عروس تو خونه داره و ما ها  تصمیم می گیریم چی درست کنیم.

برادرشوهر کوفته می گذاره که خیلی خوشمزه است جاری هم ترایفل پودینگ که واقعا خوشمزه است و خورش بادمجون مخصوص که من خیلی دوست دارم و من هم مرغ شکم پر و برنج آب کش و سالاد رو می گذارم.ف

 

مرغ شکم پر رو از روی این دایره المعارف آشپزی درست کردم، فوق العاده شده بود.

کارگاه آشپزسازی

منظره مرغ برشته و سبزیجات کنارش روان همه رو به هم ریخت.

********

دخترک شبش می زنه جوراب شلواریشو پاره می کنه و من مجبور می شم برم خرید.

مرغ ها رو می دوزم و می گذارم تو یخچال و با دخترک میرم خرید. یک ساعت و نیمی طول می کشه.

بر می گردم عصرونه دخترک رو می دم، یک دوشی می گیرم، ساعت ۵:۳۰ هست و من تازه مرغ رو می گذارم تو فر، سریع سبزیجات تمیز و خرد می کنم، خیار گوجه می شورم و میام بشینم پای سالاد یادم می افته برنج خیس نکرده ام.

بلند می شم برنج خیس می کنم، می شینم پای سالاد بلند می شم هزار بار برای کارهای متفرقه.

ساعت می شه ۷:۳۰ و دخترک گریه می کنه و رسیدگی می خواد، به اون می رسم، خودم خسته و دوباره تو رطوبت ۱۰۰ % اینجا با حجاب و همه چی خیس عرقم. مرتب به مرغ سر می زنم و برنج رو هم با کمک برادرشوهر دم می گذارم.

بعد از دو ساعت و بدو بدو های بسیار بسیار زیاد من که از نفس افتادم جاری از طبقه بالا میاد پایین آرا بیرا کرده و من هنوز نه نماز خونده ام و نه لباس مهمونی تنمه و تازه سینی خیار پوست گرفته برده ام آشپزخونه.

جاری که میاد پایین خیلی ناراحت از اینکه راحت دو ساعت به خودش رسیده و نگفته اینجا مهمونیه و ممکنه به من نیاز باشه و کمی بهتره دستی دو دست کنم و مثل همیشه ۶۰ ساعت لفتش ندم با کمی ناراحتی می گم چقدر طول کشید کارت.

گفته ام وسواسیه دیگه.

حتی بهش نگاه نکردم و منی که برای جواربش هم می گم مبارکه به لباس نوش تا نیم ساعتی نگاه نکرده ام تا بفهمه از غیبتش ناراحتم.

حالا درسته هر کسی قرار بوده چیزی درست کنه و مال اون از شب قبل آماده بوده ولی دلیل نمی شه بره واسه خودش استراحت کنه و یک بار هم سر نزنه به آشپزخونه ببینه کاری دقیقه نودی هست یا نه؟

دخترک دوباره منو می خواد و من میرم باهاش تو اتاق مادرش.

خیلی آزرده ام، به محسن می گم من حمومم رو کردم، با دخترک رفتم خریدم رو کردم و سالاد رو درست کردم، مرغهام رفتند تو فر، برنج رو دم گذاشته ام و دیس هام رو هم تزیین کردم واین تازه اومده پایین.

نباید به خودش بگه که خوب خونه ای که مهمون داره نباید دیگه خیلی سرصبر کارهای معمول رو انجام نداد؟

من کمک لازم نداشته ام؟

تازه با بچه و کمر درد و مادرشوهری که  دنبال بهانه برای ایراد گیریه؟

محسن هم گفت تو حق داری کاملا ولی با آمی هیچی نگو مثل بنزین روی آتیش می شه.

گفته ام من نمی گم ولی دلم گرفته.

*********

شب همه میان و با اینکه بقیه خوراکی ها خیلی خیلی خوشمزه بودند ولی تماما از غذای من تعریف می کردند.

دخترعمه ها من رو دوست دارند( زنهای گنده هستند فکر نکنید دختر جووند . مثلا سن مادرم) ولی کلا مرغها همه رو خرکیف کرده بود/.

انقدر تعریف کردند تا رفتم یواشکی به خواهر بزرگه گفته ام لطفا از بقیه غذا ها هم تغریف کنید. گفت باشه حواسم هست.

مثل روال هر سال هر سه با سوغاتی های ارزشمند برای لی لی پوت اومده بودند.

مادر محسن هم شدیدا خر کیف از موفقیت شام شب که بیشترش رو مدیون من بود.

********

روز بعد که از خواب پا می شم و میام پایین مادرش من رو می گیره و می بوسه و تشکر می کنه.

 

ما از حال شما غافل نیستیم…

جوونی از دوستان محسن و برادرش به سرطان استخوان دچار شده و بخاطر کوتاهی تو مداوا متاسفانه بیماری خیلی پیشرفت کرده.

سرطان توی لگنش هست و الان دور نخاعش رو گرفته.

این جووون از سادات هست و از وضعیت مالی خوبی هم برخوردار نیست. فقط یک جراحیش حدود ۳۳ میلیون تومن شد و خانواده تونسته بودند تنها ۲٫۵ میلوین رو فراهم کنند. با همکاری اطرافیان و کمک قابل توجه فرماندار ایالت عمل انجام می شه. دکترها قبلا گفته بودد که به احتمال زیاد مجبور می شوند یک پاش رو از لگن قطع بکنند.

شب عملش من خوابم نمی برد و با خودم می گفتم اگر بدونم امشب آخرین شبی هست که پا خواهم داشت و فردا صبح نباشه چه حالی می شم.

عمل انجام می شه و پا می مونه.

چند روز بعد عمل من و محسن و خانواده اش سوار ماشین به سمت رستورانی می رفتیم. محسن و برادرش خوشحال بودند که کل پول بدون قرض گرفتن جور شده بود. براشون داستان زیر رو تعریف کردم و گفتم به نظر من چندان جای تعجب نیست.

پسر خانواده یتیمی از سادات مرتب از بقالی محل  نسیه بر می داشته تا روزی بقالی می گه هر وقت حساب رو تسویه کردی بعد خرید کن.

پسرک دل شکسته بر می گرده.

به بقال از طرف امام زمان پیغام می رسه که فکر می کنی ما نمی تونیم از پس ساداتمون بربیایم؟ ما می خواهیم از قبل سادات به شما برکتی برسه.

( نقل به مضمون) .

گفتم اونا بزرگترشون حواسش هست و این توفیق برای ماست که تونستیم کار از اونا راه بندازیم.

یک دفعه صدای تعجب محسن و برادرش بلند می شه.

Wow…

********

متاسفانه دکتر ها جواب کرده اند و عمر اون جوون خیلی کوتاه خواهد بود.

دعا کنید

نوروز اینا

سال جدید مبارکتون باشه.

یک سال خوب و پر از خبر های خوب براتون از خدا می خواهم.

خبراز هند؟ خوب بعله!

عضو جدیدی داره به خانواده بزرگ ما اضافه می شه.

یعنی دیگه وقتش بود و من گفتم لابد مشکلی هست که تا الان خبری نیست !

یک کوچولوی تازه تو راهه. داریم زیاد می شیم. خیلی زیاد

**********

خواهر بزرگه محسن چهارباره بارداره. یعنی انقدر همه کولcool هستند که هیشکی درباره اش حرف نمی زنه

محسن اومده خونه می گه:

سلام

-سلام

- خواهرم بارداره-

- عه خوب بسلامتی

- خوب خودت خوبی؟

 

خاله زنکانه

روزهای تلخ و بدی رو مدتی داشتم. اون هم بخاطر ناهماهنگی و کمی کم لطفی محسن و برادرش درباره مدیریت رابطه همسرانشون با مادرشون بوده.

من که از کمر درد و پا درد واقعا شاکی هستم از اینکه خونه مادر محسن بمونم راضی نیستم چون پله زیاد داره و شیب پله ها هم تنده و ارتفاع هم پله هم بیش از استاندارده.

روم به دیوار توالتهاشون هم برای من کوتاهه و کلا هر خم و راست شدن، نشست و برخاست اونجا برای من سخته.

شبی قرار بود جاری بیاد خونه ما تا فرداش با هم جایی بریم. خوش و خرم منتظر بودم برادرشوهر دو تا ساک نسبتا متوسط برای دو شب موندن خونه مای جاری رو آورد پایین.

من شاخ دراوردم گفتم همه اش دو شبه ها! جاری با خنده گفت ساک ها گنده به نظر میان ولی توش چیزی نیست.

حالا به اونجا می  رسیم. من و جاری رو صندلی نهارخوری بودیم تا مثل همیشه محسن ساک و بار و بندیل ما رو بار ماشین کنه، برادرشوهر هم با دو تا ساک می ره جلو در که یک هو صدای پچ پچ با غیظ آمی بلند می شه و رنگ جاری از عصبانیت بر می گرده.

بهش می گم چی شده؟ می گه آمی داره به برادر شوهر می گه مگه شماها نوکرید که هی ساک جا به جا می کنید؟

عزتتون کجا رفته ؟

و از این قبیل صحبتها.

مثلا داشت طوری می گفت ما نشنویم ولی جاری شنیده بود.  بعر یک هو جاری گفت با برادرشوهر نبوده با محسن بوده.

وقتی میریم سوار ماشین بشیم

برادرشوهر در اثر دستور یا تحقیر مادرش ساک های جاری بی جون رو همون جلو در می گذاره و جاری خودش بلند می کنه می بره تو ماشین.

می رسیم خونه و محسن می ره لی لی پوت رو بخوابونه که جاری می ترکه از ناراحتی که شوهر من میره باشگاه وزنه ۸۰ کیلویی بلند می کنه نمی تونه دو تا ساک من رو برداره؟

نمی تونست به مادرش بگو اینا برای زن من سنگینند و من می برم؟

از مردانگیش کم می شد؟

عارش می اومد؟

بعد گفت البته روی حرف مادرشون با محسن بوده ولی برادرشوهر هم با ساکهاش وارد ماجرا می شن.

من بهش گفتم اگر محسن بوده نگران نباش من می تونم مدیریت کنم.

می زنه زیر گریه که انقدر نباید مرد باشه هوای من رو داشته باشه؟

بهش می گم شاید تو اون وضعیت بهترین تصمیم و رفتار رو کرده باشه. اگر ساک ها رو برمی داشت مادرش حسابی شاکی می شد که من دارم گل لگد می کنم؟

سر همین ما برنامه هایی که قرار بود دو روز بعر با هم داشته باشیم نسبتا کوفتمون شد و بین من و محسن هم شکرآب نسبی.

وقتی جاری رفت محسن داستان رو برای من باز کرد و گفت. من هم گفت نمی شد به مادرت بگی که این تو هستی که به من سمیه می گی کیف ها رو آماده کن بگذارم تو ماشین؟

یا این تو نیستی که وقتی میرسیم به خونه شون می گی برو تو من کیف و بچه رو میارم؟

اون موقع زبونت رو گربه خورده بود؟

هیچی نمی گه.

*********

آمی با جاری بسیار بد رفتار می کنه. با طلبکاری و صورت تلخ.

من و جاری نشسته ایم میاد می گه برو ببین این غذا سوخت ها!!؟؟

کلا نسبت به اینکه من و جاری با هم تنها حرف بزنیم حساسه. من می شناسمش و تغییرات توی صورتش رو می خونم، به محسن هم گفته ام که مادرت فکر می کنه ما با هم در مورد اون حرف می زنیم. می خوام جلوتر بهت گفته باشم بعدا اتفاقی افتاد بدونی نتیجه تصورات اونه.

حتی چند روز پیش قرار بود با محسن بره بیرون ولی تا دید جاری و من با همیم تو خونه نرفت و موند.

حساس شده بدجور.

با اینکه همچنان همه درد و دلهاش با منه و همچنان به من احترام بسیاری قایله و حساب می بره از من ولی رفتاری که با جاری داره زمین تا آسمون فرق می کنه.

یک بار هم به جاری اسمش با جان نگفته در حالیکه اغلب به من می گه سمیه جان.

جاری این وسط بسیار بسیار دل شکسته و ازرده است.

برادرشوهر متاسفانه شخصیت حمایتی ازش نداره و وقتی در اثر اصرار های جاری که با مادرت حرف بزن انقدر به من گیر نده با آمی حرف زده بود خرابتر شده بود.

آمی همه جوره بهش گیر می ده و نظر می ده.

بهش می گه اینو نپوش، فلان النگو رو ننداز، اینو اون طوری پوست بگیر،…

هر کدوم ما پشت میز نهارخوری اون خونه یک صندلی خاص داریم، از روی عادت، جاری بدبخت هم همینطوره، آمی برگشته بهش می گه از روی کاملا بی کاری و اینکه دیگه چیزی نمونده بهش گیر بده، گفته تو چرا همه اش رو اون صندلی می شینی؟ چقدر رفتارت زشت و بی ادبانه است!!

من شاخ درآوردم! به جاری گفتم من بودم می گفتم خوب شما هم همیشه رو صندلی اون سر میز می شینی عیبی داره؟

چند وقت پیش خانواده جاری اومده بودند شهر ما و آمی دعوتشون کرده بود.

این بیچاره ها هم دقیقا در اثر تعارف بالای مجلس نشسته بودند. آمی هم به جاری گیر داده بود چرا مادرت و زن داییت اون بالا نشسته اند؟ چه رفتار زشتی و توهین آمیزی!

جالب اینه که همه این گیر دادن ها و نظر دادن ها رو من هم کشیدم ولی سر بدنیا اومدن و چند هفته اول لی لی پوت.

روانی شده بودم و هر چی به محسن می گفتم با مادرت حرف بزن نمی زد.

جاری چند هفته ای رفته بوده شهرشون و چون بسیار سخاوتمنده با کلی سوغاتی برای من و لی لی برگشته بود/

برای لی لی دو دست لباس هندی خیلی قشنگ خریده بود، من و لی لی که خیلی ذوق کردیم و تا تنش کردم شروع کرد به چرخیدن و پرینسس پرینسس گفتن. اما آمی با روی ترش گفت ببین چی خریدی؟ حلقه آستینش و یقه اش تنگه.. باید بزرگتر می گرفتی، من هم قیافه جاری رو دیدم بهش گفتم من خیلی سلیقه ندارم و حتی نمی دونم از کجا باید لباس هندی بچگونه بخرم لطفا اگر تو دیدی یک دست سفیدش رو برام بخر.

خواستم دلجویی کرده باشم و البته آمی سر در نیاورد.

به محسن گفتم، گفتم من خیلی به زندگی این دو تا خوشبین نیستم، مادرت سرتا پا ایرادرگیر و صاحب نظره و برادرت هم به قدر دیوار برش داره و هیچی نمی گه و این بنده خدا هم یک روزی طاقتش تموم می شه، وقتی می گن زندگی جدا داشته باشید برای همین دور بودن ها و صاحب اختیار نبودن هاست.

محسن می گه باید به خواهرم بگم، بهش می گم چی بگی؟ اون که ندیده اینجا رو و جاری بدبخت رو هم نمی شناسه، سه روز بعد عروسی رفت آمریکا اون وقت فکر می کنه حرف مادرش رو بگذاره زمین و تو رو باورد کنه؟

مادر محسن هم وقتی تو تنگنا قرار بگیره و کم بیاره شروع می کنه استثمار عاطفی کردن:

آره من دست تنها ۵-۶ تا بچه رو بزرگ کردم، مادر شوهرم من به من هیچی نمیداد،

دختر های امروز چه با جرات شده اند! موهاشون رو جلوی مادرشوهرشون باز می گذارند!

( من ترکیدم وقتی جاری اینو گفت! گفتم یعنی چی؟ گفت تو هند بد می دونند دختر موهاش باز باشه باید بافته و جمع باشه) گفتم ببین من از روز اول چی کرده ام که جلوی پدر محسن با تی شرت و موی باز اتفاقا اومدم و حتی یک بار رفتم و مو کوتاه کردم!

خلاصه با این استثمار آدم دلش می سوزه یا مجبوره وانمود کنه که می سوزه و بازی به با آمی ببازه.

 

خلاصه یعنی!

سوار ماشینم از خونه مادر محسن می خوام بیام خونه مون دم در یادم می افته پیاز نداریم.

محسن با من نمی خواست بیاد کار داشت.

بهش میگم می شه پیاز بخری ؟

رو میکنه به مادرش می گه ما پیاز نداریم اینجا هست بدم سمیه؟

مادرش می گه ما هم نداریم باید بخریم. ولی سیب زمینی داریم.

محسن به من می گه پیاز نداریم ولی سیب زمینی هست کارت راه می افته؟

من ؟

عاشق شوهرم هستم!

حذف پست

پست اخیرم حذف شده.

چطوریشو نمی دونم.

دخترک داریم یادش می دیم تو اتاق جدا بخوابه.

این روزها من و محسن با هم دعوا داریم،

هر شب.

کدوممون پیشش بخوابه!

صبر صبر صبر!

من دارم با خودم حرف می زنم،

چرا صبر نمی کنم؟

چرا فکر میکنم فوری باید به نتیجه برسم؟

چرا؟

آخه بار اولم نیست که ولی عین هر بار باید من صبوری نکنم و چیزی برای آخر کار، درست موقعی که می خوای مزه خوب نتیجه رو بکشی نمی گذارم.

:(

دو هفته صبر انقدر سخت بود؟

می مردم؟

 

حالا محسن بفهمه چی فکر می کنه؟

نمیگه شریک زندگیم از من پنهان کرده؟

نه شما باشید چی فکر می کنید؟

 

*********

ترشی گذاشتم ته یخچال.

هر روز به خودم می گم من به این دست نمی زنم تا برسه.

از ترس اینکه زودتر خورده نشه به محسن هم نگفتم تا برسه.

اگر بگذارم برسه!

هر روز یک ناخنکی می زنم!

قرچ قرچ!

گل کلم!

:( (

می دونم،

خیلی پستم!

سیب نیوتن

خیلی از اکتشافات بشری در اثر راه به ناکجا رفتن کاشف بوده.

یعنی کاشف تصمیم می گیره یک کاری رو بکنه بعد اشتباه می ره و بعد یک هو بوم!

یک کشف گنده!

 

برای جشن تولد لی لی پوت کیک پختم. خوشگل شده بود

اومدم خامه درست کنم برای روش دیدم خامه انقدر سفت نمیشه که روش وایسته.

گفتم خامه رو گاناش/گنش؟ بکنم.

نتیجه؟!

بوم!

شکلات صبحاته درست کردم!

 

طرز تهیه:

خامه رو به همراه کمی کره و شکر گرم می کنیم تا به مرز جوش برسه. تا یک قل زد فوری روی شکلات تلخ خرد شده میریزیم و صبر می کنیم.

هم نمی زنیم.

چند دقیقه صبر کنید تا خوب شکلات رو آب کنه.

 

بعد با قاشق هم بزنید.

خوب که خنک شد با ویسک( همزن دستی؟) چند دقیقه بزنید تا خوب همه با هم قاطی بشوند.

 

شکلات صبحانه آماده است.

حیلی خوشمزه و ساده.

 

درست کنید و یاد من کنید و نوش جان!

زبان انگلیسی کیلو چند؟

قبل از ازدواجم من دوست داشتم زیاد انگلیسی حرف بزنم. یعنی اگر فرصتی پیش می اومد جدا استقبال می کردم.

شاید چون کلا انگلیسی حرف زدن جدی نه الکی و مسخره بازی و تصنعی کم پیش می اومد این طوری بودم.

اما الان که فارسی حرف زدن من محدود شده به لی لی پوت و دو سه کلمه با محسن و چند روز یک با با دوستان  خانواده برام مثل قبل نیست.

عادت کردم دیگه.

ایران که میرم با بقیه که صحبت می کنم خیل خیلی خیلی کم پیش میاد که من از کلمات انگلیسی لابلای صحبتهام استفاده کنم.

نمی گم پیش نمیاد می گم خیلی خیلی خیلی کم.

تنها موقعی که من از کلمات انگلیسی زیاد توی فارسی حرف زدنم استفاده می کنم موقع روبرو شدن با دانشجوها یا ایرانیهایی هست که خارج از ایرانند.

حالا کاری ندارم که اغلب تلفظها اشتباهه مثلا یک دانشجوی خری( چون واقعا هست) کلمه پرو/ فشنال رو پِرفِشِنال تلفظ می کرد تازه با چه غیظی!

الان من میبینم خیلی ها تو ایران سواد انگلیسی ندارند ولی چنان لغات انگلسی رولابلای صحبتهاشو بلغور می کنند که گاهی خنده ام می گیره!

چون اصلا معنی اون کلمه رو نمی دونه و تقلید وار تکرار می کنه.

چرا؟

چرا نمی تونیم فارسی درست و درمون حرف بزنیم؟

 

eid mubarak

من عضو یک گروهی هستم تو شهرمون.

پدر شوهر یکی از اعضا با داشتن آلزایمر گم می ش. همه جا آگهی می کنند و توی فیس بوک و شبکه های دیگه اطلاع رسانی می کنند.

این خانوم هندو بوده.

روز عید فطر پدرشوهرش رو پیدا می کنه.

میاد تو فیس بوک پست می گذاره  و باخوشحالی می گه

عید مبارک! پدرشوهرم رو پیدا کردیم!

شکرت خدایا!

 

Add to Google Reader or Homepage