من چطورم؟

سرما خوردم.

گلوم درد می کنه.

مهمونی رفتم.

خوش گذشت.

غذا هم خوردم.

زیاد.

ولی سیر نشدم.

سرما خوردم.

:)

تازگی ها

لا به لای گریه هاش

می گه

مامّا.

.

.

.

انگار تمام تنم رو پر از هلیم کرده باشند.

میرم اون بالا بالاها.

عروس بدجنس!

تاریخ عروسی خواهر شوهر جان  مشخص شده.

از الان به تکاپوافتادند، با اینکه یک سال تا روز عروسی مونده.

اینجا که رسم جهاز ( به قول آمی جَهِز) دادن نیست، ولی رسمه که باید لباس زیاد داد.

حالا زیاد به نظر شما یعنی چند؟

۵ دست؟:

۱۰ دست؟

۲۰ دست؟

۳۰ دست؟

۴۰ آیا؟؟؟

به قول خواهر کوچیکم، برو بالا!

آمی سفارش ۵۰ دست لباس برای خواهر شوهر جان داده.

حالا آمی می گفت من دیگه یادگرفتم، برای عروسی دختر بزرگه خیلی بی تجربگی کردم و ۱۰۰ دست سفارش دادم!!

۱۰۰ تا!!!!!!!!!!!!

بعد لباسهای اینجا هم که ارزون نیستند!

حالا من هم تو این وسط بجز چند دستی که برای عروسی باید بپوشم چند تا دیگه هم برای استفاده روزمره سفارش دادم!

کی به کیه!

روز مادر در خونه آمی

در راستای اینکه روز مادر بود، و از اتفاق های نادر با روز مادر تقویم میلادی هم تقریبا تقارن داشت، مثل هر سه سال قبل روز مادر رو گرامی داشتیم.

در راستای عروس بسیار پاچه خوار مثل هر سه سال قبل امسال هم هدیه بردم برای مادر محسن.

چون چادر بیرونش کمی کهنه شده بود و اینجا هم پارچه چادری گیر نمیاد از ایران براش پارچه چادری رنگی خیلی شیک خریده بودم.

این رو بگم توی هند و پاکستان فرهنگ خوب چادر رنگی سر کردن مثل اهالی نازنین کرمان پا برجاست. من خیلی می پسندم.

حالا برگردیم سر داستان.

خلاصه اینکه پارچه رو پنج شنبه شب بریدم و تا پاسی از شب که می شه ۲:۳۰ نیمه شب داشتم می دوختم.

روز بعدش هم بردم براشون و کلی ذوق کردند و حرفهای پروانه گفتند و من خیلی خوشبحالم شد و روی ابرها اسکیت رفتم!

البته چادر کمی بلند بود که آوردم خونه مون و کوتاهش کردم ولی آمی از ذوقش همونطوری بلند برای مولودی بزرگ خونه مادر بزرگ محسن سرش کرد.

خونه عمه محسن هم برای کاری رفت( عمه های محسن از اون خواهر شوهر ها بودند که مسلمان نشنود کافر نبیند!!) بعد اونجا هم عمه گفت چه چادر قشنگی! ایشون هم گفتم که عروسیم برام از ایران آورده و خودش هم دوخته.

بعد عمه کف بر شد شدید.

خلاصه من این دو روزه لب ریز شدم از پروانه ای شدن!

در راستا تر جبران این هدیه روز مادر هم آمی دو تا دست بند طلای دخترونه به لی لی پوت داد!

از اینا که با زنجیر انگشتر کوچولو بهشون وصله!

یعنی الان نیش من از بغل گوشم هم زده بیرون!

همچین عروسی هستیم ما!

D:

روز مادر و زن مبارکتون باشه.

ظرف شستن یا نشستن؟

ایران که بودم تقریبا خونه هر کی رفتم ماشین ظرفشویی داشت. اغلب هم از این رومیزی ۸ نفره های موریس یا مجیک و از این دست.

بعد من چنان حسرت خوردم که گفتم شده هیچی از ایران نخرم ولی یکی از اینا رو بخرم با خودم بیارم هند.

هند از اینها خیلی خیلی کم داره و تازه بی اندازه هم گرونه. اونی که من فقط آگهیش رو دیدم به پول ما نزدیک یک میلیون تومانه.

خلاصه زنگ زدم به محسن می گم می خوام ظرف شویی بخرم.

جواب محسن خوندنیه:

خوب، چرا می خوای بخری؟

اصلا چه احتایجی داری به ماشین ظرف شویی؟

سیده* که هست،

من هم که هستم!

* کارگرم.

احتیاج است احتیاج!

از وقتی مدیر برای ساختمونمون اومده ما بیچاره شدیم.

مدیر رو سازنده و مالک قبلی ساختمون گذاشته و معلومه که هوای جیب اون یارو رو داره.

چمن های حیاط خشک شدند.

سیستم تخلیه فاضلاب یک بال ساختمون بوی گند می ده( خدا رو شکر سمت ما نیست)

اون اوایل که برق می رفت بعد از شاید یک ساعت دست کم ژنراتور رو روشن می کرد. به هوای اینکه الانه که برق بیاد وروشن کردن  ژنراتور کلی ضرره.

به محسن گفتم ازش بپرس نابغه تو از کجا می دونی کی برق میاد؟

یارو گفته بود زنگ می زنیم اداره برق می پرسیم!!

به محسن گفتم اتفاقا قطع کردن برق توسط تیم اطلاعاتی خیلی قوی و محرمانه کنترل می شه و کلا دیسپاچینگ برق از امنیت خیلی بالایی برخورداره حالا این آقا با یک تلفن خبر دار می شه؟

الان برقمون درست شده ولی..

آب افتضاحه.

تا این مدیر نبود ما با هیچ کمبود آبی مواجه نبودیم. الان، با وجود یک بچه فسقلی. دوش ها تعطیل شدند. آب مثل شره میاد.

مجبور شدم لگن بگذارم و با لگن حموم کنیم.

فکر کن چمباتمه می زنم بعد کاسه کاسه آب می ریزم رو سرم!

البته خیلی کیف داره ولی خوب آب کمه

باز شانس آوردیم که شیرهای آب مختلف خونه از تانک های آب متفاوت تغذیه می شوند. گاهی یکی که نداره از اون یکی آب جمع می کنم.

از شانسمون سقف خونه مون هم سوراخ نیست تو فصل بارون آب جمع کنم!

په نون.

جالبه بدونید نقاط بسیاری از هند از آب باران برای مصارف خانگی استفاده می کنند.

دولت هند یک کار بسیار نیک و پسندیده کرده و اون هم سوبسیدی کردن این کارهای محافظ محیط زیسته.

ثمن بخس!

محسن یکی از کامیون هاش روبرای تعمیر کنار می گذاره. بعد می گه گیربوکس(gear box) کامیون رو دربیارند تا برای تعمیر بره تمیرگاه.

از قضا وقتی می گه بگذارند گوشه باغی که انبارش اونجاست از دلش می گذره نکنه نگهبان باغ بلایی سر این گیربوکس بیاره و هاپولیش کنه.

کلا وظیفه نگهبان رو دارید دیگه؟!

از این نگهبانه بگم براتون. یک مرد پیر پنجاه و خرده ای ساله( سخته کلمه پیر با این سن جمع بشه ولی واقعا هست)، دائم الخمر به تمام معنا، ریقو، فوتش کنی پرت شه بخوره تو دیوار و بسیار سیاه.

همیشه هم زیر درختی ولو شده و از حال رفته. انقدر که مثل جنازه می مونه محسن می گه یک وقت میای تو باغ می بینی بغل درختی یک جنازه افتاده. یک وقت زهره ترک می شی!!

بعد وقتی هم که یارو از حال میره عین آدم نمی افته که مثل یک دستگاهی که یک دفعه باتریش رو بکشی بیرون این می افته. دست و پا و گردن یک وری.

یک بار هم که سرش خورده بود گوشه جدولی و شکسته بود ولی تا به هوش بیاد نفهمیده بود.

خلاصه وضعیت و مختصات این نگهبان رو داشته باشید حالا.

حقوق این نگهبان هم از ماهی ۳۵۰۰ روپی حدود ۱۲۰ تومن ما تجاوز نمی کنه. تو باغ هم سبزی می کاره هم به ما می ده هم میفروشه.

نگید چه نگهبونیه دارید که ما مصیبت سر نگهبان زیاد داشتیم.

داشتم از گیربوکس می گفتم.

محسن یک لحظه از دلش می گذره نکنه این تاتا( یعنی بابا پیری) این قطعه رو بلندش کنه. بعد به خودش می گه نه بابا تاتا تا بیاد بجنبه شب شده!

فردا میان میبینند که گیربوکس نیست!! محسن به برادرش می گه خیلی نمی تونه دور رفته باشه یک جور اعتراف خود خواسته(!) ازش بگیر ببین کجاست. باید تو اوراقی های اطراف باشه.

برادرشوهر جان هم طی اقدامی جیمز باندی تیم عملیاتی می فرسته به اوراقی های اطراف و خبردار می شه که گیربوکس تو یکی از تعمیرگاه ها بوده.

تاتا هم بطور کاملا خودخواسته و خودجوش ! به دزدیش اعتراف می کنه و می گه که با کمک دو نفر دیگه گیر بوکس رو جابجا می کنند و می برند به اوراقی.

اونجا هم به قیمت ۳۰۰ روپیه می فروشند و نفری ۱۰۰ تا سهمشون می شه. یعنی چیزی در حد ۴۰۰۰ تومن گیر هر کی میاد.

حالا گیر بوکس چند بیارزه خوبه؟؟ حداقل یک میلیون و دویست هزار تومن ما.

حالا رفتند گیربوکس رو از اوراقی بیارند صاحبش گفت یکی اومد به من ۳۰۰ روپی داد و بردش!

اون یکی هم کسی نبوده جز باغبون باغ عمه محسن که داشته از باغشون دزدی رو تماشا می کرده و میره ۳۰۰ تا به اوراقی می ده و تهدید می کنه که این مال باغ ماست و صاحبش بفهمه پوست از سرتون می کنه.

جالبتری داستان اینجاست که همین باغبون ابتدا به ساکن نمیاد داستان رو بگه و در اثر پیگیری های اطلاعاتی برون مرزی و همکاری اینتلیجانس سرویس های محلی محسن می فهمه که گیر بوکس پیش اونه!!

ما هم دو تا احتمال دادیم، یا قاتل خود مقتوله!

یا باغبون دوم وفادا بوده و خواسته گیربوکس ما رو از چنگال عمال رژیم صهیونیستی نجات بده

یا اینکه بدش نیومده اون هم به نوایی برسه، با توجه به اینکه می دونسته این قطعه بیشتر از ۳۰۰ تا می ارزه!!

بار اول که دل من به تمنای تو پر زد

دوستی دارم که از بهترین همسفرها برای مشهده.

یک بار که با هم رفته بودیم، توی حرم دید دارم دنبال جا می گردم و پیدا نمی کنم.

حرم هم که همه می دونید، هر چی به ضریح نزدیکتر، انگار بیشتر به امام نزدیکتری.

دوستم گفت خیلی وسواس نشون نده، جای هر کسی معین شده و بالاخر تو هم جات رو پیدا می کنی.

از اون موقع هست که من هر بار می رم، تا از صحن آزادی وارد حرم می شم یاد حرف می افتم، و بیشتر اوقات هم لب مرز فرش و سنگهای مرمر رواق و ضریح می شینم.

آخرین باری که رفتم باز همونجا جام شد. نشستم به زیارت نامه خوندن که یک هو یک خانوم حدودا ۵۵ ساله برگشت ازم پرسید از کجا اومدی؟

گفتم از هند.

تعجب کرد و گفت عجب.

گفتم چطور.

گفت دفعه دیگه که بیای انشالله با بچه ات میای. من خندیدم گفتم از کجا می دونید؟

گفت می دونم. حتما با بچه ات میای.

بعد گفت اسمش رو هم طوری بگذار امام راضی باشه.

گفتم انشالله.

آخرهای سفر ایرانم بود که لی لی پوت رو بردم برای پابوسی امام.

از جلوی همون تکه جا هم رد شدم. انگار همون خانوم همونجا نشسته بود.

وقتی داشتم اذن دخول ورود به حرم رو می خوندم، یاد حرفش افتادم که گفت اسمش طوری باشه امام راضی باشه.

اون موقع، از این که اسم لی لی پوت *فاطمه هم هست خوشحال شدم.

انگار اگر نبود خجالت می کشیدم با هر اسمی جز فاطمه لی لی پوت رو پیش امام ببرم.

* من دوست نداشتم اسم فاطمه بگذارم. به دلایل شخصی. الان اسم لی لی پوت ترکیبی از اسم خودش و فاطمه است.

:)

روز کارگر

خشم اژدها

حضرت محسن دو سه سالی هست که رژیم گرفته تا لاغر بشه.

البته تغییراتش میلیمتری هست و باید با کولیس اندازه گرفت.

امروز نهار که کباب تابه ای داشتیم و من هم سنگ تموم گذاشته بودم( به صرف دوغ، سالاد، ترشی و گوجه اضافه!) حضرت میان سینی سالاد و روغن زیتون سالاد رو ببرند توی اتاق. طبق همیشه، یعنی واقعا همیشه که گوشی بغل گوششه و داره حرف می زنه تعادلش رو از دست می ده و روغن زیتون و آبغوره میریزه روی فرش نازنین من.

عصبانی شدم در چه حدی! آخه ۵ دقیقه قبلش اومد کباب ها رو شمرد و چون دو تا کباب رو جدا دید گفت من فقط دو تا بخورم؟؟( یک چیزی تو مایه های الیور توییست عصبانی.) من هم گفتم مگه رژیم نیستی؟

خواننده گلی که شما باشید اخمی کرد ها!!

بعد هم که زد روغن زیتون رو خالی کرد رو فرش.

حالا با اخم نشستیم سر میز. می خواد دوغ رو توی پارچ هم بزنه چه کار کنه خوبه؟؟

پارچ رو ورداشته هی دورانی تکونش می ده!

من هم گفتم الان می زنی این رو هم میریزی بدش من!

نهار رو در سکوت خوردیم. بعد ایشون هم سنگین طلبکار بودند. لج کرد و فقط سالاد خورد. دیگه با التماس من و ببخشید که شما زیتون رو ریختید یک دونه هم کباب خورد!!

Add to Google Reader or Homepage